پنجه سپاه بر گلوی ابلیس مانور شهادت اینگونه آغاز شد !
جنگی که در ادبيات سياسى با نام «جنگ اول نفتكشها» شناخته میشود. مسئولیت اصلى عملياتى در اين ميدان، بر عهده نيروى دريايى سپاه پاسداران بود و روش عملياتى سپاه بر استفاده از قايقهاى كوچك تندرو موسوم به «عاشورا» و «طارق » تكيه داشت.نقطه اوج اين جنگ، طرح ناكام حمله به بندر نفتى «رأس الخفجى» و عمليات موفق سرنگون ساختن هلیكوپترهاى نيروى دريايى آمريكا بود كه توسط «ناو گروههاى قرارگاه نوح نبى(ع)» به فرماندهى شهيد «نادر مهدوى» به اجرا درآمد.
البته در جريان «عمليات شهادت طلبانه» عليه هلیكوپترهاى آمريكايى که در تاریخ 16 مهر 1366 انجام شد، اكثر اعضاى اين ناو گروه به شهادت رسيدند.آن چه خواهيد خواند، روايتى است از زبان عبدالکریم مظفری يكى ازمجريان اين«عمليات استشهادى»كه به تقديرالهى جان بهدر برد و به اسارت نيروهاى آمريكايى درآمد.
***
در جلسه خيلى محرمانهاي شركت كرديم. در آن جلسه اعلام كردند كه میخواهيم به جايى [درعربستان] حمله كنيم و آن جا را بزنيم. [نام محل مورد نظر بندر رأس الخفجى ]بود. قرار بود به سواحل آنجا حمله كنيم و چاههاى نفتش را كلاً منهدم كنيم و به آتش بكشيم. [اين عمليات به تلافى كشتار حاجيان ايرانى در عربستان سعودى و انهدام اسكله هاى نفتى ايران توسط ناوگان آمريكا طراحى شده بود] علاوه بر ما، بچههاى تيپ اميرالمؤمنين(ع) براى اين مانور آمده بودند. جمعى از بسيجیهاى بوشهرى نيز بودند. هياهوى عجيبى بر پا شده بود. به ما تذكر داده بودند كه اين عمليات بايد كاملاً محرمانه باقى بماند.بعد از دو ماه كار و فعاليت مداوم، روز موعود فرا رسيد. بعد از ظهر بود كه از حوضچه زديم بيرون. بيش از سيصد فروند قايق در اين عمليات شركت داشتند. همه شهادتين خود را گفته و با وضو حركت كرده بوديم. شب قبل به ما گفته بودند كه بعيد است كسى از اين حمله جان سالم بدر ببرد، به همين علت هم نام عمليات را«مانور شهادت»گذاشته بودند. عنوان «مانور» را به اين علت گذاشته بودند كه دشمن نداند ما قصد حمله عملى داريم.ناوهاى آمريكايى در سرتاسر منطقه حاضر بودند و همه حركات ما را زير نظر داشتند، به همين علت، بازگشت امكان نداشت. هيجان عجيبى همه ما را گرفته بود و از اين كه چند ساعت ديگر به شهادت میرسيم دل در دلمان نبود.قرار بود نيروها خود را به منابع و چاههاى نفتى رأس الخفجى برسانند، خيلى سريع مواد منفجره را بگذارند و سپس قايقها، مواضع را زير آتش بگيرند. همگى تا «سكوى سروش» رفتيم. قرار بود در آنجا ما را سازماندهى نهايى بكنند و به طرف مقصد حركت كنيم. همه قايقها كنار هم پهلو گرفته بودند. يكى شام میخورد، ديگرى نماز میخواند و ديگرى گريه و دعا میكرد، آن ديگرى با دوستانش وداع میكرد. منظره عجيبى بود و همه حال غريبى داشتيم.
هوا كم كم خراب شد و موج دريا، قايقها را به شدت تكان میداد. در اين هنگام اعلام كردند كه حمله لو رفته است.در اين ميان، چند قايق هم خراب شد. به ما گزارش دادند كه كل منطقه به محاصره ناوهاى آمريكايى درآمده است. ناچار حمله لغو شد و ما از سكوى سروش به طرف خارك كه نزديكترين مكان به ما بود، حركت كرديم. قايقهايى را هم كه خراب شده بود، يدك كشيديم.من و مهدوى و بيژن گُرد با ناوچهاى از سكوى سروش عبور كرديم تا ببينيم جريان چيست.گفتم: نادر! معلوم است حمله لو رفته و آمريكايیها هم آن را لو دادهاند. نگاه كن ناوهاى آمريكايى دور تا دورمان حلقه زده اند.نادر گفت: میدانم؛ اما میخواهم از نزديك ببينم!گفتم: حالا كه اينطور است، هر جا كه تو رفتى، ما هم میآييم.شب بود. سه چهار كيلومتر از سكوى سروش دور شديم. رادار كشتى را خاموش كرده بوديم؛ چون نيروهاى آمريكايى مستقر در خليج فارس ممكن بود از روى رادار پى به هويت ما ببرند و شناسايیمان كنند. البته هر از چند گاهى رادار را روشن میكرديم. رادار را كه روشن میكرديم، از آنچه میديديم، وحشت میكرديم. صفحه رادار پر بود از ناوها و كشتىهاى آمريكايى كه در حالت آماده باش كامل بودند. وضعيت چنان خراب بود كه نمىشد در منطقه ماند. از اينرو، نادر مهدوى فرمان داد كه ما هم به عقبه نيروها بپيونديم. رفتيم به خارك و تا صبح در جزيره استراحت كرديم.همه حالت عجيبى داشتيم. از طرفى، از آن همه برنامه ريزى، تداركات، زحمات و تلاشها كه چنين به هدر رفت، ناراحت بوديم و از طرف ديگر، از اينكه در يك درگيرى از پيش لو رفته تار و مار و نابود نشده بوديم، خوشحال بوديم. رضايت داديم به رضاى الهى.فردا صبح، كل نيرو به بوشهر بازگشت.
در بازگشت از خارك، نادر مهدوى به من گفت: فلانى، يك مأموريت كوچك داريم... خودت و قايقت را آماده كن.به بيژن گُرد هم همين را گفت. ما حرفش را سرسرى گرفتيم. گفتيم حتما مثل هميشه گشت دريايى است يا ترابرى. با اين وجود هر دو اعلام آمادگى كرديم.- صد درصد آماده باشيد. فردا عصر خبرتان میدهم. ضمنا برويد و دو ساعت ديگر بياييد، كارتان دارم.من رفتم و قايق را آماده كردم. دو ساعت ديگر برگشتم؛ اما نادر براى شركت در جلسهاى رفته بود. هر جور بود، با او تماس گرفتم. گفت: برويد خانه، استراحت كنيد؛ اما آماده باشيد تا خبرتان كنم.رفتم منزل. هنوز كاملاً استراحت نكرده بودم كه بيژن گُرد آمد در منزلمان و گفت: آماده باش... ظاهرا میخواهيم امروز بعدازظهر برويم جايى.گفتم: من يا منزلم، يا زمين فوتبال!در دلم تعجب میكردم كه چطور ميان آن همه نيرو، دست روى من گذاشته اند. درست است كه من در گروه مهدوى بودم؛ اما در عملياتهاى مقابله به مثل، ما كارهاى تداركاتى را انجام میداديم و در خود عمليات شركتى نمیكرديم.بيژن اين را هم گفت: آقاى مهدوى گفت كه به مظفرى بگو جمع ما جمع است و فقط تو كمى.گفتم: آخر تيممان بازى دارد!گفت: نه، نادر گفته حتما بايد بيايى.گُرد با يك سرباز آمده بود. سوار ماشين شديم و رفتيم منزل آقاى حسن زاده. آبى خوردم و يك عدد انار خيلى بزرگ برداشتم. انار را نخوردم و با خودم بردم. اين انار، ماجراى جالبى دارد كه بعدا آن را نقل میكنم.وقتى كه به مقر رسيدم، ديدم بله... جمع، جمع است. بعدازظهر 15 مهرماه 1366 بود. علاوه بر خودم، اين عده آماده حركت بودند: «نادر مهدوى»، «بيژن گُرد»، «خداداد آبسالان»، «نصرالله شفيعى»، «غلامحسين توسلى»، «باقرى»، «مجيد مباركى» و «حشمت رسولى». 9 نفر بوديم. معلوم شد دو نفر ديگر هم هستند كه بايد به ما بپيوندند. وضعيت را كه ديدم، احساس كردم بايد مأموريت بسيار مهمىباشد؛ اما به روى خودم نياوردم و چيزى نگفتم.دو قايق «بعثت» و يك ناوچه «طارق» آماده حركت بود و اين نه نفر در قايقها و كشتى بودند. انار را كه دست من ديدند، گفتند: چى دارى؟- اناره از خونه يكى از دوستان برداشتم. - بايد تقسيمش كنى و به همه بدهى.به شوخى گفتم: تو بهشت كه نيستيم. اين انار مال منه. مال شما كه نيست.نادر گفت: تقسيمش كن... شايد رفتيم بهشت.انار را بين 9 نفر تقسيم كردم. گفتم: بخوريد پدر صلواتيا... ميوه بهشتى است.نادر گفت: چه معلوم كه همين ميوه بهشتى نباشه! - خيلى خوب، بخوريد... ميوه بهشتيه.در قايقهايمان كه نشسته بوديم، جلسهاى گرفتيم. نادر كه فرمانده ما بود، گفت: از اينجا مىرويم «جزيره فارسى». از جزيره فارسى به آن طرف هم كارهايى داريم كه انشاءالله بعدا و در بين راه به شما میگويم. میخواهم مثل برنامه سروش پيش نيايد. فقط ما دوازده نفر میدانيم.من گفتم: ما نه نفريم... پس آن سه نفر ديگر كجا هستند؟ در اين موقع، يك سرباز ديگر هم آمد و شديم ده نفر؛ اما دو نفر ديگر هنوز نيامده بودند. در همين موقع، نادر، سربازى را صدا زد و گفت: برو به آقاى «كريمى» و «محمديا» بگو بيايند. ما آماده رفتنيم.به نادر گفتم: اينها كى هستن؟- بچه هاى تهران هستن. آمدن تو دريا ديد بزنند.- دست از شيطونى بردار. آمدن دريا را ديد بزنن يا كارى دارن؟تا آن موقع نمیدانستم جريان چيست؛ ولى بيژن گُرد مطلع بود؛ چون مهدوى هركارى كه میكرد، بيژن را در جريان میگذاشت.
از بيژن پرسيدم: جريان چيست؟گفت: من يه چيزايى میدونم؛ اما الان نمیتونم بگم؛ چون قول دادم به كسى نگم.- باشه...نگو. حتما دستوره ديگه!لنج با مهمات و آذوقه حركت كرد و رفت جلو.در قايق هم آقاى آبسالان و مجيد مباركى. در قايق ديگر، يك سربازى بود كه اسمش از يادم رفته. ما هم، همه در ناوچه جمع شديم. شفيعى، مهدوى، توسلى، گُرد، كريمى، محمديا و من.به نادر گفتم: نگفتى اين دو نفر كى هستن؟آن دو نفر هم كنار من نشسته بودند.نادر گفت: خيلى مشتاقيد بدونيد اينا كى هستن؟- هم مشتاقيم بدونيم كى هستن و هم مشتاقيم بدونيم چه كاره هستن؟- شما حوصله نداريد؟- نه، از حوضچه كه رفتيم بيرون، بايد بگى.از حوضچه كه خارج شديم، نادر گفت: حالا كه اين همه اصرار داريد، میگم. آقاى كريمىو محمديا، از بچه هاى خوب تهران هستن. بچه هاى موشكى هستن. اينها يك وسيله اى دارند كه مخصوص زدن هلى كوپتره.- چطورى؟- يك موشكى است به اسم موشك «استينگر». كارش ردخور نداره. اگه هدف در تيررسش باشه، حتما به هدف میخورد.به شوخى گفتم: اين موشك گوشیاش چيه؟ اينطورى كه شما میگى، بايد صداى انفجار زيادى داشته باشه. پس بايد گوشى خوبى داشته باشه.محمديا به كريمىگفت: بگو گوشیاش چيه؟- گوشاي دارد كه حتى وقتى خودت هم صحبت میكنى، نمیتونى صدات رو بشنوى! گوشیاش آمريكاييه؛ بهترين گوشى دنيا!- نشون بده...ببينم- نه، وقتى كه كار با موشك انجام شد، گوشى رو به شما میديم. اگر گوشى آب بخوره، خراب میشه!باورم شد. با خوشحالى گفتم: آقاي كريمى، نمیشه ببينمش.- بابا شما چند ماهه دنيا آمدين؟ لااقل بذاريد برسيم.- نه، ما حالا بايد گوشى را ببينيم.- حالا كه اينطور شد، اصلاً پيش من چيزى نيست! همه چيز داخل لنج است كه رفته جلو.در همين موقع ناهار آوردند. كنسرو بود. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود به نادر گفتم: با اين همه دنگ و فنگ داريم به اين ماموريت مهم میريم و موشك استينگر هم داريم؛ اما هنوز بايد ناهار كنسرو بخوريم؟!- بخوريد. به جز كنسرو، نان خشك هم داريم!ناهار كه خورديم، گفتيم: دسر چيست؟!چند تا كمپوت آوردند كه آن را هم زديم تو رگ. در حينى كه میخورديم، شروع كرديم با آن دو نفر تهرانى شوخى كردن. يكى از بچهها كمپوت يكى از آنان را كش رفت. طرف گفت: درسته كه بسيجى هستيد؛ اما قرار نبود به كمپوت ما هم رحم نكنيد!عمدا با آنان شوخى میكرديم تا صميميتى بين ما ايجاد شود و در طول ماموريت بتوانيم باهم درست كار كنيم.درست يادمه رفته بوديم منزل بيژن گُرد كه تازه بچهدار شده بود. يادم هست باهم - نوزاد يكى دو روزه را بغل گرفت و بوسيد و باهم به راه افتاديم. من به بيژن گفتم: من دو تا بچه دارم و بچههام رو ديدم... خاك بر سر تو كه بچهات يك روز بيشتر نداشت و درست آن را نديدى.بيژن گفت: من حداقل بچهام را ديدم و لمس كردم.شفيعى يا مهدوى - درست يادم نيست كدامشان – كه همسرش پا به ماه بود گفت: واى به حال من كه بچهام را نديده كشته میشوم!در اين ميان مجيد مباركى گفت: من چه كنم كه حتى زن نگرفته میميرم!به جزيره فارسى رسيديم. نادر فورا گفت: ديگه صحبتها قطع. از اينجا به بعد، صحبت موشك و هلیكوپتره شوخى رو هم بذاريد كنار.اخلاق خاصى داشت. در هنگام شوخى، مرد شوخى بود؛ اما به محض پيش آمدن كار، به مردى جدى مبدل میشد. كنار لنجى كه قبلا به فارسى آمده بود، رسيديم و وسايل و لوازم داخلى لنج را به ناوچه و قايقهاى خود منتقل كرديم. قايق من شد قايق موشكى.آقاى كريمىگفت: من دوست دارم با تو باشم. میخوام اون گوشى ناز و بی نظير رو به تو بدم.كريمى، محمديا و حشمت الله رسولى كه مسئول فيلمبردارى از گروه عمليات بود، در قايق من جا گرفتند. در قايق ديگر هم آبسالان و نصرالله شفيعى بودند. در ناوچه نيز بيژن گرد، نادر مهدوى، مجيد مباركى و توسلى بودند.
مغرب كه شد، همگى پياده شديم و كنار ساحل نماز مغرب و عشايمان را خوانديم. پس از نماز، نادر مهدوى سخنرانى كوتاهى كرد. بعد باهم روبوسى كرديم. من گفتم: نادر! معلومه میخواى به كشتنمان بدى!- نه، طبق مأموريت پيش میريم.- خدا رحم كنه... چه خوابى برامون ديدى معلوم نيست!نصرالله هم گفت: ببينم میتونى كارى كنى كه امروز جسدمون رو برگردونن بوشهر.در دل همه چيزى بهمان الهام شده بود. تا آن روز آن همه ماموريت آمده بوديم؛ اما كسى اين قدر درباره مرگ صحبت نكرده بود. در اين وقت، آقاى محمدشاهى - ناخداى لنج - شربتى برايمان درست كرد. بچه ها گفتند: بخوريد كه شربت شهادت میخوريد!شب ساعت هفت بود كه مهدوى فرمان حركت داد. چندى قبل از اين، هواپيماهاى عراقى به جزيره فارسى حمله كرده و رادار جزيره را زده بودند. از اين نظر از جزيره فارسى كه دور میشديم، ديگر خدا بود و خودمان. هيچگونه ارتباط رادارى با بوشهر يا جزيره فارسى نداشتيم.مقصد، دوازده مايلى پشت جزيره فارسى بود. آنجا آبراه بين المللى بود و كشتى هاى خارجى كه براى دولتهاى عربى كالا مىبردند از آنجا نفت بار مىزدند. به كنار اولين بويه كه رسيديم، مهدوى برايمان جلسه توجيهى گذاشت.- اينجا بويه است. اينجا جزيره عربى است. اينجا هم عربستان و كويت است. اگر در راه مشكلى پيش آمد بايد به جزيره فارسى برگرديم. اگر نتوانستيم، بايد به طرف سكوى «فروزان» يا سكوهاى ديگر برويم.حركت كرديم و به منطقه رسيديم. دوباره نادر گفت: جمع شيد، كارتون دارم.جمع كه شديم نادر گفت: قايق موشكى به سمت بويه برود، ناوچه، وسط است و قايق شفيعى آخر باشد. شما را با رادار چك مىكنم و باهاتون ارتباط دارم.سپس گفت: هلى كوپترهاى آمريكايى در اينجا مرتب در حال پرواز هستن. غالبا جزيره يا كشتىهاى ما رو مىزنن ما در اين ماموريت بايد اين هلى كوپترها رو بزنيم و بندازيم.تازه آن موقع بود كه فهميديم براى چه كارى آمدهايم. من تا آن وقت در حملات زمينى زيادى شركت كرده بودم. همچنين از نزديك شاهد بمبارانهاى فراوانى در خارك بودم. اما اين اولين بارى بود كه در چنين ماموريتى شركت مىكردم؛ ماموريتى رو در رو با هلى كوپترهاى آمريكايى؛ رو در روى شيطان.حركت كرديم و از هم جدا شديم. در اين وقت بود كه من براى اولين بار موشك استينگر را با چشمان خود ديدم. فورا گفتم: گوشى؟كريمىگفت: تو كه جيگر منو خون كردى! صبركن.- بابا، گوش من خرابه. گوشى لازم دارم. راستش يكى از گوشام رو تو عمليات از دست دادم.- صبر كن شليك بكنم، بعد بهت میدم.- بعد از مردن سهراب، دواى بيهوشى رو مىخوام چه كار؟- آقاى محمديا به بچهها گوشى بده.من ديدم محمديا موشك انداز استينگر را از كارتن اش بيرون آورد، يك تكه ابر را پاره كرد و به دست من داد و گفت: اين هم گوشى!با تعجب گفتم: اين چيه؟- گوشى!- اين چه جور گوشيه ديگه؟- تو بذار داخل گوشت. اين آمريكايى اصل است!به شوخى گفتم: اگر مىفهميدم اين گوشى رو مىخواهيد بديد، همان بوشهر پيادهتان مىكردم!-الان هم دير نشده. مىخواهى پياده كن.- نه، كارت رو بكن.ابر را داخل گوشم چپاندم. در اين وقت نادر تماس گرفت و گفت: آمادهايد؟- تو رادار چيزى مىبينم. داريم مىريم به طرفش.حركت كرديم و حدود يك كيلومتر از نادر جدا شديم. با دوربين ديد در شب نگاه كردم و ديدم چند فروند هلى كوپتر آمريكايى دارند در منطقه پرواز مىكنند.كار استينگر چنين بود كه تا آماده مىشد، به مجرد آنكه هدف را در تيررس خود مىديد، به صورت اتوماتيك شليك مىكرد و گلوله به طرف هدف مىرفت. البته با دست هم مىشد شليك كرد.هوا گرم بود و شب بر سر تا سر دريا حكمرانى مىكرد. آسمان ظالمانى بود.
***
با نصرالله شفيعى تماس گرفتم و گفتم: در چه حالى؟- در خدمتيم! شما چطورى؟- ما داريم مىريم سمت هدف، اما استينگر جواب نمىدهد. هدف در تيررساش نيست.در همين حال، يك فروند هواپيما از بالاى سرمان عبور كرد. به كريمىگفتم: ظاهرا هلى كوپتره.- نه، اين هواپيماى مسافربرى يا جنگيه.نادر تماس گرفت و گفت: چى شد؟- هيچى، هدف دم به تله نمىده.در بىسيم، من و نادر و نصرالله همديگر را به اسم كوچك صدا مىزديم و هميشه همين سه نام بود كه مرتب در بیسيمها تكرار مىشد؛ غافل از اينكه آمريكايىها و ناوهاى آنها، مكالمات ما را ضبط مىكنند و گوش مىدهند. البته اين را بعدها فهميدم.نادر گفت: كريم! چه كار كرديد؟- نادر! استينگر نمىگيرد، فاصله دوره.تا هلى كوپتر را مىديديم، به طرفش مىرفتيم و چون موفق به زدنش نمىشديم، سر جاى اولمان باز مىگشتيم. دائم هلىكوپترها در آسمان منطقه در حال پرواز بودند. مرتب مىآمدند و مىرفتند. ظاهرا بو برده بودند كه ما آنجا هستيم. به طرف هلىكوپتر كه مىرفتيم مسيرش را تغيير مىداد و به جاى ديگرى مىرفت.بار ديگر نزد نادر برگشتيم. نادر گفت: مىدونيد جريان چيه؟ ظاهرا مىدونن ما چى كار مىخوايم بكنيم. شما بايد بريد تو مسير تا هلى كوپتر از ناو بلند شد بتونيد بزنيدش.من در سمت چپ ناوچه نادر بودم و نصرالله در سمت راست. اين دفعه البته طناب نبسته بوديم؛ بلكه همينطور كنار هم پهلو گرفته بوديم. آب به طرف پشت جزيره فارسى جريان داشت. ما كم كم از بويه داشتيم فاصله مىگرفتيم. حدود صد الى دويست متر فاصله داشتيم.
***
ساعت حدود 9 شب بود. شفيعى در قايقش دراز كشيده بود و استراحت مىكرد. نادر روى نقشه كار مىكرد. من هم به ناوچه تكيه داده بودم و بيژن را نگاه مىكردم بيژن داشت رادار را نگاه مىكرد. رسولى هم با دوشكا ور مىرفت. كريمىو محمديا هم موشك را روى دوش گذاشته و آماده عمليات بودند. استينگر برخلاف آرپى جى بود. وقتى موشك آن شليك مىشد بايد دوباره مىرفت مركز و پر مىشد و يكى ديگر از كارتن بيرون مىآوردند.ناگهان صداى خفيفى مثل صداى ويز ويز زنبور به گوشم خورد. بلافاصله به بيژن گفتم: بيژن، يه صداى ويزويزى داره مىآد.- پشه است!- شوخى ندارم. سرتون رو بالا كنيد ببينيد اين صداى چيه؟از بيژن پرسيدم: نگاه كن تو رادار، ببين كسى از طرف جزيره به سمت ما مىآد؟- نه.- به هر حال يك صدايى مىآد.- من تو رادار چيزى ندارم.- تو رادار نبايد هم داشته باشى. رادار ما سطحيه.به نادر گفتم: بلند شو، صدايى داره مىآد.وقتى همه باهم بلند شديم تا ببينيم چه خبره، صدا شديدتر شد. هنوز چند لحظه بيشتر سپرى نشده بود كه ناگهان هلى كوپتر بزرگى را روى سرمان ديديم كه موشكى به طرفمان پرتاب كرد. موشك آمد و خورد به قايقى كه نصرالله شفيعى در آن بود. من با آرنج دسته موتور را فشار دادم عقب و از ناوچه جدا شديم. علاوه بر موشك، هلى كوپتر شروع كرد به تيرباران ما. موشك دوم از روى سر ما رد شد و داخل آب فرو رفت. به دنبال آن بوديم كه هلى كوپتر را بزنيم. آنقدر هيجان زده بودم كه حتى نگاه نكردم كه چه بر سر قايق نصرالله آمده. به كريمىگفتم: على يارت.كريمىسريع چرخيد و موشك را شليك كرد. در كمال ناباورى و شگفتى، موشك استينگر به هلى كوپتر آمريكايى خورد و آن را در هوا منفجر كرد. نور ناشى از انفجار، همه جا را روشن كرد و صداى مهيبى برخاست و قطعات متلاشى شده هلى كوپتر مثل باران باريد روى آب.ناخودآگاه از ته حلق، فرياد صلوات و الله اكبر همه بلند شد. از ترس و شادى، بدنمان مثل بيد مىلرزيد. توسلى و گُرد فرياد زدند: دومى.داشتيم استينگر بعدى را آماده مىكرديم كه قايق ما از چند طرف مورد حمله قرار گفت. قايق مان يك عدد دوشكا داشت.ديدم كه قايق شفيعى شعله ور است و دارد مىسوزد. در اين وقت ناوچه نادر با دوشكا به طرف هلى كوپتر تيراندازى كرد. در اين غوغا حشمت الله رسولى نيز داشت از صحنه درگيرى فيلمبردارى مىكرد و محمديا زير بغل كريمىرا گرفته بود تا كريمىشليك كند. هنوز كريمى موشك استينگر دوم را شليك نكرده بود كه موشكى از طرف هلى كوپتر بعدى آمد و به سينه قايق ما اصابت كرد. قايق نصف شد و هركس به جايى پرت شد و داخل آب افتاد و خودم ديدم كه آقاى محمديا در جا شهيد شد.كريمى بر اثر موج انفجار به داخل آب افتاد؛ رسولى هم همينطور. من هنوز در گودى جايگاه سكان بودم. در قايق حدود چهارصد - پانصد ليتر بنزين اضافى بود. يك گلوله به باك بنزين اصابت كرد و آن را به اطراف پاشيد. من ديدم كشتى شعله ور شد. شعله از زير پايم شروع كرد به زبانه كشى. آتش تمام بدنم را فرا گرفت. فقط تلاش كردم آتش را از صورتم دور كنم. من، بيژن، نادر و آبسالان حتى جليقه نجات نيز نپوشيده بوديم. يادم آمد كه چقدر مسئولان تاكيد مىكردند كه از حوضچه كه بيرون مىرويد حتما جليقه نجات بپوشيد؛ اما ما سهل انگارى كرده و نپوشيده بوديم. در آن موقع با خودم فكر مىكردم كه دفعه بعد به جاى يكى، سه تا مىپوشم!لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده مىشد و من با دست تلاش مىكردم آتش را از صورتم دور كنم. نفسم داشت مىگرفت و حال كسى را داشتم كه دارد خفه مىشود. از ميان سه قايق، فقط قايق تندرو مهدوى سالم مانده بود و مىتوانست به راحتى از مهلكه بگريزد و جان سالم به در برد. عدهاى از بچههاى قايق شفيعى هم خود را به قايق طارق مهدوى رسانده و سوار بر آن شده بودند. مىدانستم كه نادر مهدوى تا همه زخمىهاى شناور در آب را جمع نكند، از سرجايش تكان نخواهد خورد. مهدوى همينطور كه سعى مىكرد در آب افتادهها را نجات دهد، با دوشكا بدون هدف به آسمان شليك مىكرد.هلى كوپترهاى آمريكايى تقريبا بىصدا بودند و تشخيص آنها تا زمانى كه بالاى سر آدم قرار نداشتند، مشكل بود. با اين وجود، نادر براى دور كردن آنها، مدام به طرفشان شليك مىكرد.هر لحظه دود و آتش بيشتر مىشد. ناچار خودم را از قايق جدا كردم و به دريا انداختم. به اين خيال بودم كه جليقه نجات پوشيدهام؛ اما تا توى آب افتادم، رفتم زير آب. خود را بالا كشيدم و شروع كردم به شنا كردن. در اين وقت ديدم ناوچه دارد به طرفم مىآيد. آبسالان از بيرون خودش را به كنار ناوچه آويزان كرده بود و حسابى هم وحشت زده مىنمود.ناوچه به سرعت به طرفم مىآمد. فهميدم كه بيژن گُرد كه سكاندار بود، مرا روى آب نديده و عن قريب است كه ناوچه، مرا زير بگيرد. داد و فرياد كردم؛ اما صداى ناوچه و به خصوص تيراندازى دوشكا به اندازهاى زياد بود كه كسى صدايم را نشنيد. بيژن تلاش مىكرد هلى كوپترهاى آمريكايى را كه به طرف هرچيزى در آب شليك مىكردند دور كند تا بتواند ما را نجات دهد. وقتى وضع را چنين ديدم، شتابان و با زحمت زياد شناكنان خود را از مسير ناوچه دور كردم.
وقتى از ناوچه دور شدم، به خودم نگاه كردم. ديدم تنها يك شورت و زيرپيراهن تنم است. بنزين قايق خودم روى آب ريخته و دور تادورم آتش بود. با صداى بلند فرياد زدم: كمك! يكى كمكم كنه. دارم غرق مىشم.دست، سينه، گردن و صورتم در ميان شعله هاى آتش سوخته بود. آب شور دريا نيز سوزش آن را بيشتر مىكرد. شده بودم مصداق واقعى ضربالمثل معروف نمك روى زخم كسى پاشيدن! تمام بدنم مىسوخت. مدام فرياد مىزدم و كمك مىخواستم. در اين ميان، حشمت الله رسولى و كريمىكه آنان نيز به دريا افتاده بودند، صداى مرا شنيدند و فرياد زدند: بيا طرف ما. اينجا يه چيزى هست. بيا!شروع كردم به طرف آنها شنا كردن. بالاى سرم يك يا دو هلى كوپتر آمريكايى مدام مانور مىداند و با تير و موشك مرتب شليك مىكردند.همينطور كه در آب شنا مىكردم، احساس كردم دستهايم سنگين و چشمانم كوچك مىشود. ديد چشمم، خيلى ضعيف شده بود. به هر زحمتى بود، خودم را به آن دو نفر رساندم. وقتى رسيدم، ديدم حشمت الله رسولى، تير خورده و كمىبدنش سوختگى دارد. كريمى نيز تير خورده و دستانش سوخته بود. ديدم كارتن موشكهاى استينگر روى آب شناور است. شناكنان رفتم و روى كارتن خوابيدم. متوجه شدم تيرهايى كه از هلى كوپترها شليك مىشدند، در اطراف من فرود مىآيند. فهميدم كه كارتن را ديدهاند، ناچار قطعهاى كائوچو را زير پيراهنم پنهان كردم تا روى آب بمانم و در ضمن دشمن مرا نبيند و از كارتنها فاصله گرفتم. به آن دو نفر گفتم: برويم!- كجا؟- به طرف بويه، جاى خوبيه، مىتوانيم تا فردا صبح اونجا بمونيم.رسولى گفت: نمىتونم. هم تير خوردم و شناى درست و حسابى بلد نيستم.كريمى هم همين حرف را تكرار كرد.گفتم: شما جليقه داريد. هر طورى كه شده بايد از اين منطقه پرآتش دور بشيم. اگه اينجا بمونيم، يا مىسوزيم يا گلوله مىخوريم.همين طور كه داشتم با آن دو نفر صحبت مىكردم، ناگهان ناوچه نادر مهدوى مورد اصابت يك فروند موشك قرار گرفت. با اينكه قايق مورد اصابت مستقيم موشك قرار گرفته بود، اما هنوز تيربارش كار مىكرد و به طرف آمريكايىها شليك مىكرد. در فاصله چند لحظه، سه موشك ديگر هم به ناوچه اصابت نمود كه آن را كاملاً متلاشى كرد. شعله بلندى از انفجار ناوچه و پيتهاى ذخيره بنزين ايجاد شد. هنوز از شوك انهدام ناوچه بيرون نيامده بودم كه صداى فرياد و نالهاى از طرف ناوچه بلند شد. دور تا دور ناوچه را حلقه شديد آتش فرا گرفته بود. صدا مرتب به گوش مىرسيد.- كمك...كمك...كمك...شايد پنج - شش بار كمك خواست. دقت كه كردم، ديدم صداى بيژن گُرد است. شعله به اندازهاى زياد بود كه كسى نمىتوانست به ناوچه در حال غرق شدن نزديك شود. چند لحظه بعد صداى بيژن قطع شد و ديگر صدايى نيامد.در اين ميان، باقرى را ديديم كه شناكنان كمك مىطلبيد. با فرياد به طرف خودمان هدايتش كرديم. بعد بلند فرياد كشيدم: هر كسى صداى منو مىشنوه به طرف بويه حركت كنه!آقاى كريمى گفت: رفيق ما كه پريد. من خودم جسد محمديا را ديدم كه روى آب شناور بود.همين طور كه با سر و بدن سوخته و ناتوان به طرف بويه حركت مىكردم، شروع كردم با خدا حرف زدن و در واقع گله كردن. با صداى بلند داد مىزدم، گريه مىكردم به خودم كه آمدم، به بچهها گفتم: اينجا باهم موندن خطرناكه بايد از هم جدا شيم.در اين حال براى اين كه به همراهانم روحيه بدهم، شروع كردم با صداى بلند، نوحه بوشهرى خواندن.رسولى گفت: تو هم حالا وقت گير آوردهاى؟هلى كوپترها هنوز در آسمان مانور مىدادند، اما ديگر به طرفمان شليك نمىكردند.حدود دويست متر با بويه فاصله داشتيم. با شنا همچنان پيش مىرفتيم. در خودم احساس سنگينى عجيبى مىكردم. ساعت حدود 9:20شب بود. طورى شده بودم كه انگار وزنه سنگينى به دست و پاهايم بستهاند. تمام بدنم تاول زده بود. تاولهاى درشت و بزرگ كه در نور آتش ناوچه كاملا قابل ديدن بود.رسولى گفت: بايست...كمك مان كن...تير خوردهايم. - من نمىتوانم. شما جليقه داريد، بياييد طرف بويه. اگر باهم به طرف بويه برويم، بهتر است.از آن تعداد فقط من، باقرى، رسولى و كريمىاز احوال هم خبر داشتيم. از سرنوشت بقيه اطلاعى نداشتيم.با هر سختى و جان كندنى بود خودم را به بويه رساندم. در راه بارها هلى كوپترها هم به طرفمان موشك و گلوله پرتاب كردند؛ اما به خواست خدا به ما اصابت نكرد. تا هلى كوپترها را مىديدم، نفس مىگرفتم و مىرفتم زير آب. چند بار كه زير آب بودم، احساس كردم كه شكمم از موج انفجار موشك باد مىكند و مىخواهد بتركد. با اين همه سرانجام خود را به بويه رساندم .وقتى به بويه رسيدم، ديدم كه گسار (نوعى خزه دريايى سنگ شده) سرتاسر پايه بويه را در خود پوشانده است. پايههاى گساربسته بويه را كه لمس كردم، مثل كسى بودم كه معشوقش را در آغوش مىكشد. به هر سختى بود خودم را روى بويه كشاندم. يك دفعه احساس سرما و سوزش وحشتناكى كردم. در بين راه زير پيراهنم را هم درآورده و دور انداخته و تنها با يك شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما از ترس يا سرما مىلرزيدم. داخل بويه، محفظهاى بود كه چند نفر در آن، جا مىگرفتند. خم شدم تا در آن را باز كنم ، اما هر قدر زور زدم، بىفايده بود و در بويه باز نشد. در اين حيص و بيص ديدم اطرافم روشن شد. چشمانم چنان سوخته بود كه تقريبا جايى را نمىديدم؛ اما احساس كردم دورم چند فروند ناوچه دور مىزنند. هلى كوپترها هم تيراندازى را قطع كرده بودند و فقط از بالا به طرف ما، روى آب نورافكن مىانداختند تا ناوچهها، ديد بهترى داشته باشند.هر ناوچه فقط يك نفر را سوار كرد؛ يعنى سه فروند ناوچه، رسولى، باقرى و كريمىرا سوار كردند. فقط من روى بويه مانده بودم. ناوچه ها، آنها را از سطح آب جمع آورى كرده بودند. دليلش را نمىدانستم. سوار كردن آن سه نفر نيز چنين بود كه هلى كوپتر، شبنماهايى را در سطح آب انداخته بود. آنها هم شبنماها را برداشته و تكان داده بودند و ناوچهها نيز به طرفشان رفته و سوارشان كرده بودند.
وقتى نورافكن قوى روى بويه و من افتاد، اشهدم را خواندم و دستانم را بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهيد كنند. در آن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند. فكر بقيه بچه هايى بودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و دو فرزندم بودم و با خودم فكر مىكردم كه آنها با شنيدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر و برادرانم چه مىكنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. ديدم يك فروند ناوچه ايستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در اين وقت، هلى كوپتر دور شد و رفت.از طريق بلندگو شروع كردند به انگليسى صحبت كردن كه البته من يك كلمهاش را هم نفهميدم؛ اما متوجه شدم كه نزديكتر نمىشوند و از چيزى هراس دارند. زير پايم را نگاه كردم ديدم كائوچوى كارتن استينگر كه با آن خود را به بويه رسانده بودم، افتاده است. فهميدم از همان تكه كائوچو مىترسند. همينطور كه دستانم بالا بود، با پايم يواش يواش آن را داخل آب انداختم. وقتى آب چند مترى آن را از بويه دور كرد، ناوچه آمد نزديك بويه. دستى به طرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنيا آمدهاى بلند كردند و داخل ناوچه بردند. تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى «دك» خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر. فورا دست و پايم را با طناب بستند. احساس تشنگى زيادى مىكردم. هر چه فرياد زدم: «آب...به من بدهيد...سردم است»، كسى نشنيد يا ندانست چه مىگويم. با اينكه دست و پايم بسته بود، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابى تو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزديك نمىشد. با خود گفتم: خدايا! من جز يك شورت كه چيز ديگرى ندارم، از چه مىترسند؟ دست كم يك ليوان آب هم نمىدهند بخورم.لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مىشد. با اينكه بارها فرياد زدم كسى نفهميد چه مىگويم. انگليسى كه نمىدانستم؛ اما مىدانستم آب به اين زبان چه مىشود .اين بود كه گفتم: «Water»مثل اينكه فهميدند. رفتند و ليوان آبى آوردند و يك مترى من گذاشتند و اشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف ليوان آب حركت كردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى و پوست كلفتى ای بود، آن يك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ و لگد، به ليوان آب رسيدم و آن را سر كشيدم.نصف ليوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندم روى زمين. زبری و خشنی آسفالت را با پوست سوخته و چروکیده تنم احساس کردم. تاولهای تنم و دستم شروع کردند به ترکیدن. در این هنگام سوزش وحشتناکی تمام تنم را فرا گرفت. یک چشمی هم آوردند و چشمانم را هم بستند. سرم را نیز داخل کیسهای کردند و پایین کیسه را هم بستند. با خودم فکر میکردم حتما میخواهند اعدامم کنند. وقتی از جا بلندم کردند و حرکتم دادند، یقین کردم که مرا برای اعدام میبرند.**ناوچه حرکت کرد. این را از بادی که به بدنم میخورد، فهمیدم. پس از مدتی به جایی رسیدیم. مرا از ناوچه خارج کرده، به مکان دیگری بردند. سرم در کیسه بود و روی چشمانم نیز چشمی بود و فقط حس میکردم با من چه رفتاری میکنند. در حالیکه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا بردند و روی تختی خواباندند. کیسه را باز کردند و سرم را بیرون آوردند و چشمیرا هم از چشمم برداشتند. وقتی در زیر نور و روی تخت به اندامم نگاه کردم، لرزه بر تنم افتاد. همه جای بدنم سوخته بود که یقین کردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم. نظامیها از کنار تخت من دور شدند و چند نفر دکتر و پرستار دورم جمع شدند. کمکم چشمانم سنگین شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سر تا سر بدنم را باند پیچی کردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجویی شروع شد.چند نفر در حالی که چهره هایشان را پوشانده بودند، نزدیکم آمدند. باند چهره مرا باز کردند. با دقت به چهرهام نگاه کردند و سپس مثل کسی که دنبال چیزی میگردد و آن را نمییابد، ناراضی و ناراحت بودند.با خودم گفتم: من که یک پاسدار معمولی هستم. حتما به دنبال نادر یا بیژن میگردند. حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روی برانکارد خواباندند و داخل هلی کوپتری گذاشتند و بردند. در هلی کوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فرا گرفت.با خود فکر کردم حتما چون چهرهام را دیدهاند و دانستهاند به دردشان نمیخورم، حالا میخواهند مرا به دریا بیندازند و غرق کنند. اگر مرا در آب انداختند چه کنم؟ با این باندهایی که به دست و پایم است، حتما تا داخل آب افتادم، زیر آب میروم و غرق میشوم. راستی، کدام یک از بچه ها زنده ماندهاند؟ به جز من، کریمی، رسولی و باقری هم که زنده بودند. با چشمان خودم دیدم که آنها سوار ناوچه شدند. راستی، نادر، بیژن و آبسالان هم زنده اند؟ نصرالله چطور؟غرق در این افکار بودم که به محوطه بزرگی روی دریا رسیدم. صبح بود و هوا روشن. مرا از هلی کوپتر پایین آوردند و وارد سالنی کردند. تا وارد شدیم، کریمی، رسولی و باقری را هم دیدم. از دیدنشان روحیه گرفتم و فهمیدم که نمیخواهند اعدامم کنند. همان چهار نفری بودیم که با هم داخل آب افتاده بودیم. از بقیه خبری نبود. مرا روی تخت دو طبقهای خواباندند. آنها را نیز کنارم خواباندند.رو به باقری که سرباز وظیفه بود، کردم و گفتم: باقری، وضعیت صورتم چطوری است؟ تاحالاخودم را ندیدهام. باقری گفت: صورتت بهطور وحشتناکی ... هنوز باقری حرفش را تمام نکرده بود که دو تا سرباز مسلح آمدند و تفنگ را روی سر من و باقری گذاشتند. یکی که فارسی حرف میزد، گفت: شما دو نفر با هم چه میگفتید؟- والله درباره سوختگی صورتم حرف میزدیم.- دیگر اجازه صحبت کردن ندارید. رویتان را از هم برگردانید و حرف هم نزنید.چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند.باز جویی رسمی از آن سه نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد کریمی را بردند و مفصل بازجویی کردند؛ اما کاری به من نداشتند. یک روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا کردند و چون میزان سوختگیام را ۸۵ درصد اعلام کرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی.در آن اتاق، تمام امکانات معالجه سوختگی وجود داشت. در دل، از اینکه خودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجهام میکردم، میخندیدم.پس از مداوا و مراقبتهای پزشکی، چند نفر پرستار و دکتر آمدند و مرا از روی تخت بلند کردند و بردند بیرون. حدود سی الی چهل متر در راهرویی حرکت کردیم. در سرتا سر راهرو روی همه دیوارها، تابلوها، عکسها و حتی اتیکت اتاقها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم کجا هستم و هویت کسانی را که مرا اسیر کردهاند،نشناسم البته بر من مسلم بود که در یکی از ناوهای بزرگ و مجهز هواپیمابر آمریکایی هستم.مرا وارد اتاقی شبیه اتاق رختکن کردند که در آن وان مخصوصی وجود داشت. باند بدنم را باز کردند و مرا داخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصی که من نفهمیدم چیست، شستشویم دادند. سپس بار دیگر سر تا پای بدنم را باند پیچی کردند و به سالن باز گرداندند.چیزی که باید از روی انصاف بگویم، رفتار خیلی انسانی پزشکها و پرستاران بود که با دلسوزی و جدیت خاصی وظیفه خود را انجام میدادند. پس از حمام و خواب، اولین جلسه باز جویی از من شروع شد. سه چهار نفر آمدند سراغم. یکی شان مسلح بود. مرا از سالن بیرون و به اتاق بازجویی بردند. دور تا دور اتاقی که مرا داخل آن بردند، شیشه بود. اتاق، فقط در ورودی داشت و هیچ پنجره ای در آن نبود. مرا روی تختی خواباندند و باز جویی را شروع کردند.اولین سؤالی که از من کردند، این بود که شغلم چیست.گفتم: من بومیهستم و برای ماهیگیری به دریا آمده بودم؛ اما عده ناشناسی آمدند و به زور ما را مجبور کردند که آنها را ببریم.فردی که فارسی صحبت میکرد و مسئول بازجویی بود، گفت: نه، ما میدانیم که شما نظامی و پاسدار هستید. حتی میدانیم از میان شما چه کسی پاسدار و چه کسی سرباز است.من از ترس اینکه اگر بدانند پاسدار هستم، ممکن است رفتار خشنی با من در پیش گیرند یا اعدامم کنند، به شدت حرفشان را انکار کردم و گفتم: من پاسدار نیستم و بومی بوشهر هستم.باز جو پرسید: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آیا بین شما وحدتی وجود دارد؟من بار دیگر تکرار کردم: من نظامی نیستم. مرا در دریا به زور به این کار وادار کردند. اما بازجو قبول نکرد و باز پرسید: پادگان های نظامیموجود در بوشهر کجاست؟ پادگان ارتش کجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهر چیست؟در این بازجویی، درباره کارهایی که سپاه در نیرو گاه اتمی بوشهر مشغول آن بود، بسیار حساس بودند و مرتب مرا زیر فشار قرار میدادند تا اطلاعاتی در باره این کارها و اقدامات به آنها بدهم.بار دیگر، من منکر نظامی و پاسدار بودن خود شدم. این بار که بازجو مرا دید، ناراحت شد و با عصبانیت سیلیای به صورتم زد. سیلیاش البته تند و محکم نبود. بازجو گفت: ما میخواهیم سؤالاتی را که از تو میپرسیم، فورا و درست پاسخ بدهی.من هم گفتم: من نظامینیستم و بومی بوشهر هستم. - نه، تو نظامی هستی و میدانیم که پاسدار هستی. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟برای آنکه از شرشان نجات پیدا کنم، گفتم: من نمیدانم. من چون در دریا صید میکنم، میبینم که شناورهای ارتش و سپاه با همدیگر میآیند گشت. از روی آرمشان میشناسم که کدام ارتشی و کدام سپاهی هستند. کنار هم میایستند و صحبت میکنند.متوجه شدم که همه جریان بازجویی را فیلمبرداری میکنند. بعد از بازجویی مرا به جای اولم باز گرداندند؛ چون میدانستم ممکن است مرا دوباره برای باز جویی ببرند، این بود که پاسخ های دروغی که گفته بودم، در ذهنم مرور کردم تا در جلسه دیگر هم همان حرفها را بزنم.
در جلسه دوم، بار دیگر درباره سپاه و ارتش پرسیدند. گفتم: آنها با هم به دریا میآیند و با هم مانور میدهند. پرسیدند: شما از کجا میدانید که با هم مانور میدهند؟جواب دادم: معلوم است؛ از روی تبلیغاتی که در رادیو و تلویزیون میکنند. ما کنار ساحلیم؛ میدانیم چه شناورهایی ارتشی و چه شناورهایی سپاهی هستند.باز جو عصبانی شد و گفت: دروغ میگویی. آن چیزی که من میپرسم، جواب بده. بازجو بلند شد و دست گذاشت روی سوختگی بدنم و به شدت فشار داد. سوزش و درد وحشتناکی داشت. از شدت درد فریاد زدم.دوباره گفت: تو باید راست بگویی و به سؤالات من پاسخ درست بدهی. - والله من نمیدانم. - فرمانده قرار گاه کیست؟دیدم اگر بگویم نمیدانم، فایده ندارد. این بود که دو نفر از اهالی محله مان را برای رد گم کردن گفتم.با کمال تعجب گفت: دروغ نگو. ما میدانیم کی هستند. - اگر میدانید، پس چرا به من فشار میآورید؟باز جو آهسته یک در گوشی به من زد و زخم بدنم را فشار داد و گفت: میخواهیم از زبان تو بشنویم. - نمیدانم.چون دیدند فایده ندارد، سیلی دیگری به من زدند و مرا به اتاق اولی باز گرداندند. چون بر اثر فشار بازجو، زخمم دهان باز کرده بود، تیم پزشکی آمد و پانسمانم را عوض کرد و به مداوای من پرداخت.دو سه روز گذشت. روز چهارم بود که آمدند نزد من و گفتند: ما یک سؤال از تو میکنیم.کسی که با من حرف میزد، ایرانی بود. این را از رنگ پوست و لهجهاش فهمیدم. به من گفت: من ایرانی هستم و در تهران در ارتش خدمت کردهام. در پایگاه هوایی هم بودهام. چند سالی است که آمدهام خارج از کشور. خیلی مؤدب و با احساس گفت: پدرجان، چند سؤال از تو میکنم. اگر بتوانی جواب بدهی، خیلی خوب است؛ اگر نتوانی جواب بدهی، بعدا ممکن است جور دیگری با هم صحبت کنیم. کاری به نیروهای نظامی ندارم. الان در اتاق تنها هستیم. میخواهم مثل پدر و پسر با هم صحبت کنیم.بلافاصله دستش را خواندم و فهمیدم میخواهد از راه احساس، اطمینان مرا به خود جلب کند و از من حرف بکشد. من هم سرش کلک زدم. گفتم: من هم در خدمتم. هر سؤالی داری بکن؛ تا آنجا که بتوانم، پاسخ میدهم.همان سؤالهایی را که آمریکاییها کرده بودند، او نیز از من کرد و من هم همان جوابها را تحویلش دادم. خیلی سماجت کرد، اما نتوانست حرفی از من بکشد. یادم نیست که از من چه سؤالی کرد که من گفتم: خدا شاهد است نمیدانم.یکدفعه مثل کسی که به او حالت جنون دست داده باشد، سیلی خیلی محکمی به صورتم نواخت. با بغض گفتم: اگر پدری از پسرش اینطوری سؤال میکند و با او حرف میزند، من نیستم. با عصبانیت گفت: نه پدری وجود دارد و نه پسری. اگر به سؤالات جواب ندهی، بد میبینی.- چیزی که نمیدانم، چطوری جواب بدهم؟دو ساعت از من بازجویی کردند. در سؤالاتشان تاکید زیادی در مورد رابطه ارتش و سپاه، محل مانورها، محل پادگانهای نظامی، تعداد قایقها و کشتیهای ارتش و سپاه، محل عملیات سپاه، اسامی فرمانده های سپاه، محل انبار مهمات سپاه و ... داشتند.یک روز در حین بازجویی يك نظامي امريكايي به من گفت: یک سؤال از تو دارم. - بگو. - نادر کیست؟
از این سؤال حسابی جا خوردم .البته منتظر چنین سؤالی بودم، اما نه چنین صریح و آشکار. حدس زدم از طریق شنود بیسیمهای ما پی به هویت نادر برده باشند. در بیسیم غالبا من، نادر و بیژن همدیگر را با اسم کوچک صدا میزدیم و احتمالا ما را از همین طریق شناسایی کرده بودند. برای اینکه فرصت فکر کردن داشته باشم، پرسید : مچه نادری؟ - همان نادری که با شما بود. - من کسی به نام نادر نمیشناسم.- یعنی شما چند نفری که با هم بودید، همدیگر را نمیشناختید؟ - نه. ما چند نفر بومی همدیگر را میشناختیم، اما کسانی که در قایق بودند نمیدانستم. - نادر کیست؟ تو واقعا نمیدانی؟ - نه، زمانی که ما را از محلهمان بیرون آوردند، فقط به ما گفتند که باید اینجا کار انجام دهیم. اول هم به من گفتند که این عده را باید از بوشهر به جزیره فارسي ببرم، اما زمانی که به جزیره رسیدم، گفتند باید بروی آنجا کاری انجام بدهی. من حتی کارشان را هم نمیدانستم. بعدا که با هلی کوپتر درگیر شدیم، هر چه داد و بیداد کردم و میخواستم بر گردم، فایدهای نداشت. این بود که مجبور بودم کنارشان بمانم.- یعنی تو از جریان چیزی نمیدانستی؟ - نه!- سربازی رفتهای؟ - بله.
زخمی روی ابرویم بود. آن را دید و پرسید: ابرویت چرا و کجا پاره شده؟ چرا ده تا دوازده تا بخیه خورده؟ گوشت چرا از بین رفته؟ این ترکشهای ریزی که در پایت است، مال چیست؟ - زمانی که سربازی بودم، عراقی ها محله ما را بمباران کردند و من زخمی شدم. اگر حرفم را باور نمیکنید، آدرس آنجایی را که در بوشهر بمباران شده به شما بدهم. خودتان بروید تحقیق کنید و ببینید که راست میگویم یا نه. آنجا را که بمباران کردند، من ترکش خوردم. - ابرویت چی؟ - زمانی که کوچک بودم اینطوری شد. - گوشات چطور؟ - بر اثر شکستن دیوار صوتی توسط هواپیما اینطوری شده.بازجو لختی صبر کرد و سپس گفت: اگر سربازی کردهای، بگو موشکی که به طرف هلی کوپتر شلیک شده، چی بود؟ - تنها سلاحی که به من دادهاند، کلت و کلاش و آرپی جی است. فکر کنم موشکی که به طرف مان شلیک کردند، آرپی جی بود. - نه، نبوده. آر پی جی چنین کاری نمیکند. - داخل قایق چه موشکی بود؟ - در قایق ما فقط موشک آرپی جی بود و سلاحهای سبکی مثل کلاش و کلت.
به شدت دنبال این میگشتند که چه نوع موشکی از قایق به طرف هلی کوپتر شلیک شده بود. میدانستم که نباید به این سؤال جواب بدهم، زیرا بلافاصله از من میپرسیدند که این نوع موشکها را از کجا آوردهایم؛ که البته نباید میدانستند. چون دیدند جواب درستی نمیدهم، گفتند: مرکز حرکت قایقهای شما از کجا بود؟گفتم: در دریا بودم که آمدند چشمانم را بستند و آوردندم. نمیدانم از کجا حرکت کردهاند.سخت عصبانی شده و دو کشیده محکم به صورتم زد که خیلی هم درد گرفت و بعد گفت: پس نمیدانی نادر کیست؟- نه.- فرمانده قایق کی بود؟ - فرمانده نداشتیم. هر کس که پشت سکان قایق مینشست، فرمانده بود. من چون بومی بودم و سکاندار بودم، مرا فرمانده میخواندند. - تو داری دروغ میگویي. داری پنهان میکنی.- دروغگو خودتی!حوصلهام سر رفت و به تندی گفتم: واقعا اگر میبینید دارم دروغ میگویم، مرا بکشید و راحتم کنید.وقتی سماجت مرا دید، با لحن مهربانی گفت: خب، امروز گذشت. امشب بنشین فکرت را بکن. فردا ما میآییم تا نادر را به ما معرفی کنی.تاکید زیادی روی نادر داشتند و میخواستند بدانند که او کیست. مرا پس از بازجویی بردند به اتاق خودم. در آنجا باندهایم را باز کردند و عریان روی تخت خواباندند. بالای سرم چند ظرف استیل بود که داخل آنها آبمیوه بود. تا آن روز صورت خود را نگاه نکرده بودم. بلند شدم تا خودم را در استیل تماشا کنم. کنجکاو شده بودم تا ببینم پس از سوختگی، چهرهام چطور شده است. تا این کار را کردم، یکی از دکترها با عصبانیت آمد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. نفهمیدم چه گفت. مترجم آمد و گفت: تو اجازه نداری صورت خود را نگاه کنی. همان پزشک دستور داد که ظرف استیل را بپوشانند.در مدت اسارت نمیدانستم که کی شب است و کی روز. به همین دلیل برای خواندن نماز مشکل داشتم. دو سه روز اول مطلقا نمیدانستم که کی روز است و کی شب. برخی از پرستاران آمدند نزدم و گفتند: اگر چیزی لازم داری بگو تا برایت بیاوريم.
آنها این حرف را میزدند که در من چنین القا کنند که اکنون در روی خشکی یا کنار ساحل قرار داریم و آنها میروند و هر چه میخواهم، میخرند و میآورند، اما حالت موج دریا برای من که مدتها روی دریا کار کرده بودم، مشخص میکرد که در دریا هستیم. روزی داشتم نماز صبح میخواندم. رکوع و سجده ای که در کار نبود. همین طور که روی تخت خوابیده بودم، نماز میخواندم. در این وقت، یکی از نظامیان وارد شد و دو باند بزرگ استریو کنار دو گوشم قرار داد و گفت: امروز میخواهم با تو حال کنم!- چطوری؟ - هر نواری که دوست داری بگو تا برایت بگذارم. مرا که در فکر دید، گفت: فکر کجایی؟ حتما شما را میفرستند بروید ایران. - کجا هستیم؟ - الان در ساحل هستیم؛ ساحل یکی از کشورها. داریم شما را مداوا میکنیم تا بروید ایران. سپس گفت: چه نواری را دوست داری؟ ایرانی یا خارجی؟ - خیلی ممنون. اعصاب من خراب است و نمیتوانم نوار گوش کنم. - نه، من باید حتما برایت نوار بگذارم.نظامی بود و لباس دکتری به تن داشت. گفت: حالا بگو. ناچار گفتم: هر چه دوست داری بگذار. نوار خارجی گذاشت. صدای دو باند را که دو طرف گوشم بود، تا آخرین درجه بلند کرد و گفت: تا تو گوش میکنی، من بروم و بیایم.رفت و در اتاق را هم بست. دستانم طوری بود که به هیچ وجه نمیتوانستم آنها را حرکت دهم. داشتم از صدای خراشنده باند، دیوانه میشدم. شروع کردم به فریاد کشیدن. چنان فریاد زدم که صدایم از باند استریو بلندتر شد. دو نفر آمدند و نوار را خاموش کردند، اما همان نظامیگفت: خاموش نکنید! دوست من دوست دارد گوش ميکند. دکترهای دیگر، او را از این کار منع کردند. رفتار آنها در مجموع خوب بود. یادم میآید که کمرم بر اثر سوختگی میخارید. آنها میآمدند با دستکش کمرم را میخاراندند یا پمادهای بسیار خوب به بدنم میزدند.
از روز ششم و هفتم بازجویی شدیدتر شد. دو نفر میآمدند و دو دستم را میگرفتند، روی زمین میکشیدند و میبردند و به اتاق بازجویی میبردند. در آنجا با خشونت به من میگفتند: تو باید به سؤالات ما پاسخ بدهی. روی کلمه «باید» تاکید داشتند. - ناو گروه کجاست و چه کاری در آن انجام میدهید؟- من نمیدانم. - ما میدانیم که ناو گروه شما در نیروگاه اتمیاست. راست بگو. - والله راست میگویم؛ نمیدانم. - مین چی؟ مینها را کجا مونتاژ میکنید؟ - من نمیدانم. مونتاژ یعنی چه؟ - مونتاژ یعنی جمع و جور کردن. - نمیدانم.بار دیگر مرا با خشم سر جایم باز گرداندند. از سرنوشت آن سه نفر دوستم هیچ اطلاعی نداشتم. حدود هفت یا هشت روز بود که از آنان بی اطلاع بودم. به یکی از پزشکان گفتم میخواهم بروم نزد دوستانم، اما دکترها گفتند: ما چنین اجازهای نداریم. تو تحت معالجهای. بعدا پیش دوستانت خواهی رفت.یکی دو روز بعد از این جریان، یکی از مقام های برجسته ناو که فکر میکنم درجهاش سرهنگ دومی بود، وارد اتاقم شد. حین ورود شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. مترجمیکه همراهش بود، گفت: به شما اینجا خوش میگذرد؟ - بله! - چیزی احتیاج نداری؟ - نه! - اگر کاری داری میتوانی بگویی. - با استیل کار دارم. - من بلافاصله میآیم و با شما صحبت میکنم. - نه، کاری ندارم.این را که گفتم، چیزی نگفت و از اتاق خارج شد. همان روز مرا نزد دوستانم بردند. وقتی پیش آنان رسیدم، دیدم هر سه روی تخت خوابیدهاند. از دیگران هیچ خبری نبود. مرا هم روی تخت خواباندند. بلافاصله با صدای بلند شروع کردم با حشمت الله رسولی صحبت کردن. فکر کردم همان آزادی نسبی که در چند روز با دکترها و پرستارها داشتم، با دوستان هم دارم.
گفت: ساکت باش و چیزی نگو! - مگر چیست؟ - نمیتوانیم با هم صحبت کنیم. یک نفر که با سلاح روی صندلی نشسته بود، آمد و گفت: شما اجازه صحبت کردن با هم را ندارید. فقط راحت باشید و استراحت کنید! - باشد.در این وقت بازجو وارد اتاق ما چهار نفر شد و از من پرسید: نادر کدامشان است؟- نمیدانم. این هم که میگویم حشمت است. شهرستانی است و درحد اسم و فامیل با او آشنا هستم. - اینها را نمیشناسی؟ - نه! - نادر کدامشان است؟ - نمیدانم. - ظاهرا خودت فرمانده قایق بودهای. - قبلا هم گفتهام که هر کس پشت سکان مینشسته، فرمانده تلقی میشد.البته بعدها و در ایران شنیدم که آقای کریمیدر بازجوییهایشان مرا به عنوان فرمانده قایق معرفی کرده بود. حدود یک روز هم با دوستانم بودم. در طول یک روز خاطره خاصی ندارم؛ جز اینکه آمدند و برای ما فیلم ویدویی گذاشتند. فیلم خیلی مستهجنی بود. اول فیلم چیز خاصی نداشت. ما چهار نفر شروع کردیم به نگاه کردن. اما فیلم ۱۸۰ درجه چرخید و ناجور شد. سرم را بر گرداندم و نگاه نکردم. متوجه شدم که دوربین فیلمبرداری گذاشتهاند و از ما فیلم میگیرند. البته قبلا همه جلسات بازجویی را هم فیلمبرداری میکردند، اما اینجا برایم تازگی داشت. با نگاه به دوستان دیگر، هشدار دادم که دارند از ما فیلمبرداری میکنند و مواظب باشند سوژه تبلیغاتی نشوند.وقتی دیدند که صورتم را برگرداندهام و فیلم را نگاه نمیکنم، آمدند و با فشار و زور سرم را به طرف تلویزیون بر گرداندند. دو یا سه بار این صحنه اجباری تکرار شد. چنان فشاری بر من وارد کردند که زیر چشمانم شروع کرد به خونریزی. سوختگیام زیاد بود و پوستم با کمترین فشاری پاره میشد و خون میآمد. با این وجود به زور میگفتند: تو باید نگاه کنی!- حرفی ندارم؛ نگاه میکنم، اما چرا فیلمبرداری میکنید؟ این چه کاری است که انجام میدهید؟- کاری به شما ندارند. دارند فیلمبرداری میکنند.
هر چه نگاه کردند، من نگاه نکردم. صورت بچه ها را هم با فشار به طرف تلویزیون بر میگرداندند تا نگاه کنند، اما چون دیدند کسی نگاه نمیکند، ویدئو را با خشم خاموش کردند و بردند.
بار دیگر مرا برای بازجویی بردند. آمدند و آمپول مخصوصی به گردنم زدند. سرم شروع کرد به گیج رفتن. در این حال، همان سؤالات روز قبل را پرسیدند. مرتب میپرسیدند: نادر کیست؟من چنان به خود تلقین کرده بودم که نادر را نمیشناسم که اگر بیهوش هم میشدم، در بیهوشی هم همین جواب را میدادم. با اطمینان میتوانم ادعا کنم که از من نتوانستند در بیاورند که نادر کیست. دو یا سه روز نزد بچه ها بودم.
يك روز سه چهار نفر آمدند و گفتند که از طرف صلیب سرخ آمدهایم و نشانی دقیقمان را میخواستند.- میخواهیم شما را به ایران بفرستیم.اول باور نمیکردیم و میگفتیم: حتما شما میخواهید ما را تحویل عراق بدهید، ولی آنها برای اطمینان ما کارت شناسایی نشانمان دادند.نگاه کردم دیدم یکی شان نروژی است. کنار آنها چند تن نظامیآمریکایی با اسلحه ایستاده بودند. غیر ممکن بود که در طول این چند روز لحظهای ما را بدون محافظ و نگهبان رها کنند.صلیب سرخی ها پرسیدند: در این مدت به شما هم رسیدگی کردند؟به آمریکاییهای مسلح نگاه کردم. دیدم نمیشود واقعیت را گفت. اگر جواب منفی میدادم، پس ار رفتن صلیب سرخی ها، باز کشیده بود و زخم سوختگی ها را فشار دادن! ضمنا هنوز هم باور نکرده بودم که از صلیب سرخ باشند. این بود که گفتم: رسیدگی خوب بوده و دکترها خوب به من رسیدند.- پس به شما بد نگذشته؟کمی مکث کردم و گفتم: نه!امیدوار بودم با مکثم درد دلم را متوجه شوند.- ما فردا شما را به ایران اعزام میکنیم.من گفتم: اگر میشود، امروز این کار را بکنید. - نه، باید فردا صورت بگیرد.پس از آنکه صلیب سرخیها رفتند، دکترها آمدند و مفصلا به ما رسیدگی کردند. تا آن وقت چنان رسیدگی و مداوایی نکرده بودند. نوشیدنی و غذای مفصلی هم به ما دادند. نمیدانستیم جریان چیست و چرا چنین میکنند، اما به همه کارهایشان شک داشتم. ما را با چشمان باز به سالن خیلی بزرگی انتقال دادند. سالن پر بود از آدمهایی با لباس نظامیو لباس شخصی. کلی خبرنگار و فیلمبردار هم جمع شده بودند. معلوم بود آنها را از کشورهای مختلف به آنجا آورده بودند. خبر نگاران پرسیدند: شما میدانید الان کجا هستید؟- نه!- به چه دلیل از کشور خودتان آمدهاید و با کشتیها و هلی کوپترهای آمریکا درگیر شدهاید؟ - نمیدانم؛ اما هر کشوری با کشور دیگری جنگ داشته باشد، این کارها را انجام میدهد.- شما میدانید با سه قایق کوچک نمیتوانید با ناوهای بزرگ آمریکا بجنگید؟ - اگر به قدر یک قطره آب هم بتوانیم در برابر قدرت بزرگی مثل آمریکا کار کنیم، کلی کار کردهایم. آنطور که مسئولان ایران میگویند، اگر جنگی در خلیج فارس با آمریکا در بگیرد، ایران در قبال هر ناو جنگی آمریکا، پانصد قایق اعزام میکند. - شما نظامیهستید؟ - نه! - پس از کجا چنین مسائلی را در این مورد میدانید؟ - این مسائل را دولت ایران در رادیو و تلویزیون مطرح میکند. هر کسی هم امروزه در ایران دست کم یک رادیو یا تلویزیون دارد.جلوی فیلمبردارها خیلی با احترام با ما بر خورد کردند، اما تا آنها رفتند، بلافاصله چشمان ما چهار نفر را بستند، سرمان را داخل کیسهای کردند و سوار بر هلی کوپتر، ما را از روی ناو به جای نامعلومی انتقال دادند. به ساحل جایی رسیدیم. کیسه را از سرمان برداشتند، اما چشمانمان را همچنان بسته نگه داشتند. زیر چشم من کمی باز بود. داخل ناو، هواپیماهایی را دیدم که مثل آسانسور بالا و پایین میرفتند. به ساحل که رسیدیم، سر تا سر ساحل بیابان بود و درختی در آن نواحی وجود نداشت. این همه را زیر چشم دیدم. بعدها فهمیدم که آنجا ساحل بحرین بوده است. ما را از ساحل بحرین سوار یک هواپیما کردند و گفتند: شما را داریم به کشور دیگری منتقل میکنیم تا از آنجا به ایران بروید.ما چهار نفر را کنار هم سوار هواپیما کردند. داخل هواپیما هر قدر چشم چشم کردم تا نادر، بیژن، نصرالله، توسلی یا محمدیا را ببینم، هیچ کدام را ندیدم. کلی عکاس و خبرنگار هم حاضر بودند که از هر رفتار و اقدام ما عکس یا فیلمبرداری میکردند.
دو نفر خانم در حالی که آبمیوه به دست داشتند، به طرف ما آمدند و با مهربانی صورت یا گردن ما را گرفتند و آبمیوه به ما تعارف کردند. عکاسها و فیلمبردارها هم پشت سر هم از این صحنه عکس و فیلم میگرفتند. دیدم صحنه تبلیغاتی مناسبی پیدا کردهاند؛ این بود که آن دو زن را با خشونت از خود دور کردم. مترجم آمد و گفت: چرا این کار را میکنید؟ بگذارید کارشان را انجام دهند. - این چه معنی دارد که از آبمیوه خوردن ما فیلمبرداری کنند؟ - نه، شما اجازه ندارید این کار را بکنید.سپس کلتی را در آورد و گذاشت روی کله من و گفت: دارم ناراحت میشوم. کاری نکنید که در این لحظه آخر برایتان بد شود.وقتی دیدم زور است، گفتم: هر کاری دلتان میخواهد بکنید.بلافاصله آن دو زن آمدند و با عشوه و مهربانی شروع کردند به ما آبمیوه دادن. خبرنگارها هم کار خودشان را میکردند. در دلم آرزو میکردم ای کاش وقتی کلت را روی سرم گذاشته بودند، عکس یا فیلم میگرفتند. ظاهرا آنها بیش از آنکه خبرنگار باشند، مامور بودند.پس از مدتی پرواز در فرود گاه کشور عمان فرود آمدیم. تا لحظهای که در باز نشده بود، هنوز باور نمیکردم که ما را تحویل کشورمان بدهند.یکی گفت: اینجا عمان است.من گفتم: چرا تحویلمان نمیدهید؟ - باید ایرانیها بیایند تحویل بگیرند.بعد با بیحوصلگی گفت: تو خیلی سؤال میکنی.بعدها فهمیدم که آمریکایی ها به مقامهای عمان گفته بودند که اسیران را ما خودمان مستقیما باید تحویل ایران بدهیم، اما ایرانیان مخالفت کرده بودند. از طرف ایران، فرمانده منطقه دوم دریایی سپاه و جمعی از مسئولان بلند پایه سپاه آمده بودند. درگیری بین آمریکایی ها، ایرانیها و عمانی ها مدتی طول کشید. این درگیری کوچک برای من و دوستانم سالها گذشت. در این موقع، نیروهای عمانی آمدند و هواپیما را محاصره کردند. همگی مسلح بودند. سرانجام آمریکایی ها در نقشه خود نا کام ماندند و مجبور شدند ما را تحویل مقامهای عمانی بدهند.ما را از هواپیما داخل سالنی بردند. در آنجا قلبم آرام گرفت و اطمینان پیدا کردم که از شر آمریکایی ها خلاص شدهام. در سالن فرود گاه با صحنه عجیب و جالبی رو برو شدم. عمانی ها تا ما را دیدندمثل اینکه تا آن روز یک ایرانی رزمنده و مبارز با آمریکا را ندیدهاند. محبت فوقالعادهایبه ما کردند. به اصطلاح قربان صدقهمان میرفتند. شایدباورنکنید، اما یکی از دکترهای عمانی خم شد و پایم را بوسید. گریه میکرد و میگفت: من وقتی شما را میبینم، روحیه میگیرم. من اولین بار است که یک ایرانی مبارز را میبینم.حسابی شرمنده شده بودم و تعجب میکردم که چرا آنها اینطور با مهر و محبت با من رفتار میکنند.همان پزشک گفت: مسئولان شما منتظرتان هستند. - باور نمیکنیم. - نه، این حرفها را نزنید. همین الان خودتان میبینید. شما فقط چند دقیقه در قرنطینه میروید و مداوایی روی شما انجام میشود و سپس تحویل ایرانیان داده میشوید.در طول ده روز که در ناو آمریکایی ها بودیم، به جز آبمیوه و گاهی کیک چیز دیگری به ما ندادند، اما عمانی ها غذای مفصلی آوردند و گفتند: بخورید؛ باید تقویت شوید.دستانم را نمیتوانسم بلند کنم. عمانی ها مثل گنجشکی که به جوجه هایش غذا میدهند، با مهربانی و شفقت غذا را در دهان ما میگذاشتند و با مهربانی نگاهمان میکردند. بعد از غذا هم سوختگی مرا مداوا کردند. یعنی بعد از آنکه مواد مخصوصی به بدن من کشیدند، با وسیلهای مثل ابر دو دستم را پوشاندند؛ پاهایم را نیز همین طور. بعد گفتند: حالا شما را میخواهیم تحویل ایرانیان بدهیم.مرا سوار آمبولانس بسیار مجهزی کردند. داخل آمبولانس نیز دکتری بالای سرم بود و از من مراقبت میکرد. وقتی فهمیدم که دیگر مرا تحویل ایران خواهند داد، حالت خاصی به من دست داد و موهای بدنم از خوشحالی و شادی سیخ شد. از زمانی که در ناو بودم تا زمانی که مرا تحویل عمان دادند، سرمی به گردنم وصل بود. زمانی که آمبولانس، کنار هواپیمای ایران ایستاد، فتح الله محمدی را دیدم. حالت کسی را داشتم که پس از سالها گمشدهاش را مییابد. از شوق همه گریه میکردیم. دانههای درشت اشک از چشمانم جاری بود و دچار حالتی شده بودم که فقط دلم میخواست های های گریه کنم. دوستان اسیر دیگر هم همین حال را داشتند. پرسنل داخل هواپیما و خدمه نیز فقط میگریستند. در آن لحظه، گریه حرف اول را میزد.محمدی آمد، اما سرگردان بود. دنبال گمشدهای میگشت که او را نمییافت. چهار آمبولانس ما چهار نفر را آورده بودند. محمدی از من پرسید: نادر کجاست؟- نمیدانم.سه آمبولانس دیگر را هم گشت و چون کاملا ناامید شد، مثل پدر فرزندمردهای بلند بلند شروع کرد به زاری و گریه کردن. نمیدانم با خودش بود یا با من که میگفت: نادر کجاست؟ بیژن کجاست؟ نصرالله کجاست؟ خبری نداری؟این را میگفت و زار زار میگریست. تا آن موقع، نه دوستانم و نه مقامهای ایرانی نمیدانستند کی زنده است و کی مرده. در این هنگام پروندهای را به دست حاج فتح الله دادند و ما چهار نفررا بردند داخل هواپیما و خواباندند.من پرسیدم: شما نمیدانید نادر کجاست؟ - دو نفر از بچه ها با من هستند.آنقدر خوشحال شدم که بی اختیار از جایم بلند شدم و نشستم. سرم از گردنم باز شد. با هیجان گفتم کجا؟ کجایند؟ شما نمیدانید؟ - نه، چه چیزی را؟ - جسدهای نادر و بیژن همراه ماست!دنیا دور سرم چرخید. تازه آن موقع بود که خبر شهادت دوستانم، خصوصا بیژن و نادر را شنیدم. احوال متناقضی در وجودم موج میزد. شادمان بودم که به طرف ایران میروم و اندوهگین بودم که بهترین دوستانم را از دست دادهام.
**********.
خليج فارس آن همه ماهي دارد كه ميشود دويست كشتي صيد صنعتي - از آن كشتيهايي كه ماهيها را دويست كيلو دويست كيلو در حلقهاي بزرگ و وحشتناك خويش هُرت ميكشند - سالي دويست ميليون ماهي دويست كيلويي بگيرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقي كه يكي مثل «مهدوي» يا «بيژن گُرد» بر يك قايق موتوري بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكي شيطان در خليج فارس حمله برد؟ ميپرسد: «اين شجاعت و توكل و عشق به چه درد ميخورد؟» هيچ! به درد دنياي دنياداران نميخورد، اما به كار آخرت عشاق ميآيد، كه آنجاست سرای حاكميت جاودانه عشاق...
(شهيد آويني)
فرازی از وصیت نامه شهید نادر مهدوی:
برادرانم اسلام عزیز احتیاج به جانبازی دارد بیایید تا خودمان را آماده جانفشانی کنیم.پدر و مادر عزیزم امروز حسین زمان روح خداست و ما به ندای «هل من ناصر ینصرنی» خمینی کبیر لبیک گفته و پا به عرصه گذاشتهایم و اسلام را یاری مینمائیم. اینها میخواهند ما را بوسیله کشتن بترسانند، اما اماممان چه خوب گفت: ما مرد جنگیم و از کشتن نمیهراسیم و مرگ را با جان و دل میخریم.برای ما یکسان است که مرگ به جانب ما بیاید یا ما به جانب مرگ برویم.
فرازی از وصیت نامه شهید بیژن گرد:
پروردگارا ، معبودا ، من ناتوان تحمل کوچکترین زخمی را ندارم، چطور میتوانم عذاب تو را تحمل نمایم. امیدوارم مرا ببخشی و از گناهان من حقیر درگذری.برادران حزب الله، راه شهدا را ادامه دهید و همواره پیرو خط امام و ولایت فقیه باشید از جمیع شما حلالیت میطلبم.
فرازی از وصیت نامه شهید غلامحسین توسلی:
حال با یاد خدا به جبهه میروم، نه برای انتقام، بلکه برای احیا راه دینم و برای تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و تیری که به قلب دشمن رها سازم، بخاطر خداست، نه از روی خشم و این راه را من با آگاهی برگزیدم.من این راه را انتخاب کردهام، منتظر من نباشید، چون نرفتهام که زنده برگردم، رفتهام با کفر مبارزه کنم، بکشم و یا در راه خدا کشته شوم.
فرازی از وصیت نامه شهید نصراله شفیعی:
سلام برشما امت اسلامی ایران ، شما مردمی که ادامه دهنده راه امام حسین (ع) هستید ، شما که با ایثار جان و مال خود اسلام را یاری کردید.امت مسلمان ایران پیام خون شهدا این است که امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور باشید و این را بدانید که اگر شما خمینی را یاری کنید ، اسلام و رسول الله را یاری کرده اید و خدا را یاری کردهاید که «ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم».
فرازی از وصیت نامه شهید مجید مبارکی:
امروز محرومان جنوب لبنان ، مسلمانان مظلوم فلسطین، گرسنگان محروم افریقا همه چشم انتظار شما هستند، شما باید امروز به معنای واقعی کلمه، پاسدار انقلاب اسلامی، نه در ایران بلکه در جهان و از سربازان امام زمان (عج) باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 11:29 توسط
|
فصل نامه دانشجویی-تحلیلی