برگی از دفتر یک رزمنده
مصطفی میگفت: آنقدر نور زیاد است که او را هم را نمیبینم."شب تاریک بود و دلهره عادت من شده بود. سالهای سال گذشت تا توانستم آن دلشورههای ماندگار را از میان ببرم. ولی هربار یاد لحظاتی میافتم که در کنار علیرضا زیر انبوهی از جنازه دراز کشیده بودیم و بوی خون بدجوری مشام را میآزرد دوباره دلشورههای بیپایان جان خستهام را آزار میدهد. علیرضا گفت: شیمیاییه!"دست در کولهای کرد که در کنارش بود و ماسک زد. من باید چه کار میکردم؟ کودکیام در حالی میگذشت که جبر و اختیار طاقتم را از میان برده بود. جگرم از نگاههای ما در مهدی کباب بود. لرزشهای سروش مرا با خود تا اعماق وجود میلرزاند ولی من غلتان غلتان در دام منیتهای غیر قابل باور درتلاطم بودم. وقتی آنجا در آن دشت تفتیده و داغ دراز کشیدهای به هیچ چیز جز برگشتن دوباره به زندگی فکر نخواهی کرد؛ سرد و خاموش دراز کشیدهای و همه چیز پر حرارت ترا به خود میخواند. تنها صدای آدمیزاد؛ صدای نالهای است که بعد از برخورد گلوله به کسی بلند میشود و چون گلوله تیربار سنگین است به زودی ناله خاموش میشود و با خود فکر میکنی این ناله از حلقوم چه کسی بیرون آمده است و افسوس میخوری که شاید نالهی بعدی از آنِ تو باشد و خدا خدا میکنی نجات پیدا کنی؛ اما در این زمان تمام امیدهایت نقش بر آب میشود وقتی میفهمیکه زوزهی ترسآور خمپارههای60 آغاز میشود، پی در پی و تاسفآور و از خدا میخواهی ای کاش همان تیرِ تیربارهای وحشی ترا به نالهای وا میداشت و دیگر هیچ. خمپارههایی که تکه تکه میکنند و زخمی زخمی. قبلتر از این مرگ لحظهای بود و بعدتر از این مرگ لحظاتی طولانی به درازا خواهد کشید دردآور و کشندهتر از مرگ. دیگر مرگ تو لحظهای نخواهد بود. مردن از خونریزی سرد و خاموش آنهم در این وانفسای تشنگی. یکبار دیگر هم خونریزی این خمپارهها را تجربه کردهام؛ آنوقتها هوای سرد کوهستان در آن ارتفاعات وحشتناک چنان بیحالم کرده بود که نمیدانستم این دست و پا از آن من است یا دیگری یا اصلا وجود خارجی داشته اند یا خوابی کوتاه مدت بودهاند. در آن زمان گلولهای از قناسه پایم را سوراخ کرده بود و خون، اول زیاد زیاد و بعد کم کم از رگهایم خارج میشد همانجا نشستم و به قدری درد داشتم که آرزو کردم تیر قناسهی بعدی پیشانیام را سوراخ کند. اما مثل اینکه دست قناسهزن مانند وجود بیروح من یخ زده بود که نمیتوانست شلیک بعدی را دقیقتر انجام دهد.
وقتی که فکر سروش را میکنم لرزه بر اندامم میافتد. آنوقت است که با خود فکر میکنم اگر بمیرم بهتر است از اینکه کسی بخواهد منجی من باشد. منجی باشد که چه؟ مرا از یک بدبختی کوچکتر به بزرگترین بدبختی عالم روانه کند و خودش آنقدر جان بکند که از بیادآوردنش هر روز و هر شب و هرلحظه جان بکنم؟ راستی چرا سروش نمیمرد؟ چرا آنگونه سخت جان میسپرد؟ چرا آنقدر میلرزید؟ از چه میترسید؟ آیا میخواست چیزی به من بگوید؟ بارها به این موضوع فکر کردهام. بارها خواب سروش را دیدهام در حالیکه میخواست چیزی بگوید ولی من نمیفهمیدم. همیشه در حال فکر کردن بود و غمگین؛ و من با خود فکر میکردم چه میخواهد بگوید ولی هرگز نفهمیدم؟ میتوانی فکر کنی آن جوانِ ورزشکار و زیبا چرا این همه سخت جان داد؟ من جنازهاش را ندیدم ولی مثل اینکه در جایی دفن شد که من دیدهام؟
هنوز خمپارهها آتش میکنند و تیربارها در ارکستر هماهنگ خود سمفونی مرگ را با نظمی بینظیر میسرایند. کاتیوشاها زمین را شخم زدهاند و نمیدانی شخم زدن کاتیوشاها چقدر مصیبت بار است.
مصطفی در گوری گرم و طاقت فرسا اشک میریخت و شادتر و نورانیتر میشد و من در کنار مصطفی غرق در انواری میشدم که برایش پیشکش میآوردند و او میگفت که حجابهای نورانی بدتر از حجابهای ظلمانی هستند! میدانستم که در اوج آن همه اشک و عرق و گرما و تشنگی و کثافات ظاهری و آن همه ترس و اضطراب، او چه لذتهایی را تجربه میکرد که هرگز تصورش هم در خیال بزرگترین خیالپردازان عالم نمیتوانست به وجود بیاید. میگفت: پسر! این ها همه آغاز بود و حقیقت هنوز در لذاتی غرق است که باورکردنی نیست!
با هر بدبختی که بود لباسم را پاره کردم و دور زخمم پیچیدم تا خونریزی کم و کمتر بشود اما ضعف امانم را بریده بود. انگار چیزی از درون مرا به درون خود میکشید. یک لحظه داخل سرم خالیِ خالی میشد و لحظهی بعد سنگینِ سنگین. احساس میکردم چشمهایم از زور سنگینی از کاسهی سر بیرون میزند. آنوقتها بچهتر بودم. در حالیکه داشتم با دنیا وداع میکردم در آن لحظات سرگیجه و تهوع و ناامیدی که دیگر حتی حال نداری خدا را صدا بزنی و اگر لب بازکنی لبهای ترکیدهات مانند آماسی پرچرک سر باز میکند احساس کردم کسی مرا به دوش گرفته و میبرد. با تمام آخرین سعیام چشمهایم را باز کردم سروش بود که با آن هیکل ورزشکاری مرا به دوش گرفته و میبرد. من بیاحساستر از همیشه در آن سرما و سوز بینظیر؛ لَم داده بودم و انتظار میکشیدم این آخرینِ لحظاتِ در دنیا بودن کمتر مرا از خود بیزار نماید که یکدفعه با سر واژگون شدم. تیری به سر سروش خورده بود و از عقب بیرون جهیده بود و سروش به پشت افتاده بود بر روی من سنگینی میکرد. به شدت میلرزید و مرا یاد زمانی میانداخت که سیم لختی را در دست گرفته بودم و برق از درون بدنم عبور میکرد. سیم به دستم چسبیده بود و من میلرزیدم و از ترس خشکم زده بود و متعجب از اینکه چرا نفس میکشم درست مانند همان موقعی که سروش بر روی من افتاده بود و میلرزید. با خود فکر میکردم که کاشکی سروش آنهمه قوی نبود تا این طور در جان ندادن قوی باشد . با هر لرزش سروش من هم میلرزیدم و تکانهای جانانه میخوردم. آنقدر که برای لحظاتی فکر میکردم در همان دوران کودکی هستم و برق در حال عبور از بدن من است.
شلیک خمپارهها آغاز شده بود و من احساس میکردم که چند ترکش در بدنم فررفته و خونریزی میکند و سروشی که میلرزید و جان میداد و منی که زیر سروش داشتم له میشدم و کم کم کاملا بیهوش میشدم و وقتی از خواب بیدار شدم از سروش خبری نبود.
خدا خدا میکردم و جرات تکان خوردن را نداشتم که ناگهان احساس کردم خون و گوشت بر روی صورت و پشتم سرازیر است. خمپارههای پی در پی بدنهای تکه تکه شده را به هوا میبرد و بر زمین میپاشید و انگار باران گوشت و خون و استخوان و تکههای لباس و ذرات خاکی جای تمام دیدنیهای عالم را پر کرده بود. میدانستی که لحظاتی بعد این تو هستی که در هوا پخش شده در زمین منتشر خواهی شد و دیگر ترکشهای داغ خمپاره ها که بر بدن تبدارت نشسته بود برایت زیاد ناراحت کننده و آزار دهنده نبود.
فصل نامه دانشجویی-تحلیلی