یادتان هست که در شماره های پیشین به شهدای دانشجوی دانشگاه خودمان پرداختم، هرچند هنوز سفینه آنان جای توصیف بسیار دارد ولی امروز قلم را بر صفحه می نگارم در فراق دانشجوی پزشکی که هم دانشجو بود، هم استاد، هم مبارز، هم فرمانده، هم همسری مهربان و پدری مهربان. امروز راوی دانشجوی شهید، دکتر عبدالرضا موسوی هستم؛ فرزند خرمشهر که شد ستاره درخشان شهر، شد چراغ هدایت همگان، و شد یار ستارگانی  چون جهان آرا، چون علم الهدی.

عبدالرضا در سال 1335در خرمشهر ودر خانواده عرب زبان دیده به جهان گشود. شهيد موسوي در دوران تحصيلش يك دانش‌آموز نخبه و بسيار پویا كه از نظر سطح علمي نسبت به همسالان خودش بسيار بالاتر بود. به طوري كه هرگاه معلمي سر كلاس نمي‌آمد، او پاي تخته مي‌رفت و به بچه‌ها هندسه و مثلثات مي‌آموخت. و در زماني كه بچه‌ها مشغول بازي بودند وقت آزادش را در كانون زبان آبادان مي‌گذراند و به زبان انگليسي كاملاً مسلط بود. در بین دوستان و آشنایان همه عبدالرضا را به متانت، ادب و زیرکی و هوشمندی می شناختند. سالهای دبیرستان گذشت،در سن ١٨سالگیبامعدل۵٨/١٩دیپلمگرفتودرکنکورسراسریبارتبهبسیار بالا قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت. ايشان سال 53 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه تهران شد و شد دانشجوی طبابت، آن هم در شهر تهران، جایگاهی که این روزها هم آرزوی هر دانشجوی استعداد درخشانی است. در آن زمان دولت، دانش‌آموزان نخبه و مسلط به زبان دوم را بورسيه مي‌كرد و از آنها تعهد خدمت مي‌گرفت كه بعد از اتمام درس به كشور بازگردند و در همان رشته تحصيلي مشغول به كار شوند. شهيد موسوي هم بورسيه شده بود اما علي‌رغم ميل خانواده‌اش نرفت چون در يك خانواده مذهبي عرب بزرگ شده بود. پدرش در راه‌آهن كار مي‌كرد و آنها نيز در منازل راه‌آهن زندگي مي‌كردند.اويك فرد استثنايي و نخبه بود. خانواده شهيد موسوي سياسي نبودند اما سنتي و عرب بودند و پدرش فرد زحمت‌كشي بود.

در تهران  و اهواز چه گذشت؟

شهيد موسوي بعد از قبولي در دانشگاه خانه‌اي در جنوب تهران اجاره كرد و در آن محل با دكتر "كاسب" كه در حال حاضر جراح ارتوپد است، همكلاس شد. او در تهران هم فعاليت‌هاي انقلابي خود را ادامه داد و بچه‌هاي محل را با كتاب‌هاي شريعتي و مكتب اسلام آشنا مي‌كرد. در جريان نخست‌وزيري هويدا كه مي‌خواست بليت اتوبوس را گران كند، دانش‌آموزان با هدايت شهيد موسوي و چند تن ديگر تظاهرات كردند و شهيد موسوي در آن جريان شناسايي شد . اینها سبب شد که رژیم روی او تمرکز کرده و محیط دانشگاه را بر روی او تنگتر از گذشته نمودند و  بعد از اين جريان رضا به دانشگاه اهواز بر‌گشت تا حساسيت كمتري روي او باشد. شهيد موسوي به همراه دكتر حكيم كه با شهيد علم‌الهدي به شهادت رسيد و عده‌اي‌ ديگر، انجمن اسلامي دانشكده اهواز را قبل از انقلاب تشكيل داد كه البته اين گروه سياسي نبود و همه بچه‌هاي درس‌خوان عضوش بودند.

رضا بسيار اهل مطالعه بود و به زبان عربي و انگليسي تسلط كامل داشت. تفسير قرآن را مي‌خواند و فلسفه دكتر صدر را تدريس مي‌كرد. فلسفه غرب و «اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه طباطبايي با پاورقي شهيد مطهري را خوانده بود و به همه برای مطالعه معرفی می کرد. او كاملاً به متون و منابع اسلامي مسلط بود و نهج‌البلاغه را به دليل تسلط داشتن به زبان عربي خيلي خوب توضيح مي‌داد. متون اسلامي و تفاسير را به زبان عربي مي‌خواند و به عربي تدريس مي‌كرد. شهيد موسوي همه كتاب‌هاي شناخت را تدريس مي‌كرد و او «خدا» را به روش علمي اثبات می کرد نه موروثي.

مبارزه انقلابی از کجا تا به کجا؟

به لحاظ فكري كاملاً مستقل بود و فقط عضو انجمن اسلامي بود. او با شهيد علم‌الهدي كه بعد از انقلاب از مشهد به اهواز آمده بود، آقاي فلاح كه مسئول مبارزه با مواد مخدر بود و از بچه‌هاي اهواز بود و مهندس قدسي‌زاده دوست بود. رضا با برادر بزرگش در خانه پدري‌اش در اهواز زندگي مي‌كرد. خانه‌اي قديمي كه يك حوض در وسط و دورتادورش اتاق بود و شهيد موسوي هم بچه‌هاي انجمن اسلامي و مبارز و فعال را به آن خانه مي‌برد و آن خانه در واقع يك خانه تيمي بود. سال 56 شهيد موسوي به همراه آقاي نعمت‌زاده و شهيد جهان‌آرا و چندتا از مبارزان زندگي مخفي داشتند چون خيلي از بچه‌هاي فعال آن موقع يا زندان بودند و يا زندگي مخفي داشتند و در شهر ديده نمي‌شدند. وقتي شهيد موسوي از دانشگاه اخراج شد و به خرمشهر آمد، همه جوان‌ها و نوجوان‌هايي كه گرايش‌هاي مذهبي داشتند را در منزل كازروني جمع كرد و برايشان جلسه گذاشت. او  بچه‌ها را رهبري كرده و حركتي در شهر ايجاد كرد و نخستين راهپيمايي‌ هم كه پيش از شروع درگيري‌هاي انقلاب در خرمشهر برگزار شد، توسط شهيد موسوي شكل گرفت.

در همان روزها و در اوج مبارزات انقلابی با  صدیقه آشنا شد، دخترک دانش اموزی که با سن و سال کمش، سابقه زندانی شدن و شکنجه در همان روزها را داشت. او با همه فشارهائی که بود و با انکه در قومیت عرب و خرمشهر ان روز دختران عجم را به همسری پسران عرب نمی دادند، سنت شکنی کرد و صدیقه را برای همسری خود و مادری فاطمه اش برگزید. هرچند صدیقه زمانی 5 سال کوچکتر از او بود ولی تبدیل شد به یار و همراه سردار خرمشهر و شد پناه تنها بازمانده رضا یعنی فاطمه که این روزها خودش پزشکی حاذق شده است.

در خرمشهر چه گذشت؟

بعد از پیروزی انقلاب و پس از وقوع وقایع پس از انقلاب رضا به عضويت سپاه در آمده بود. همان ابتداي تشكيل سپاه وارد اين جريان شد. بعدها كه دانشگاه‌ها باز شد از ايشان براي ادامه تحصيل دعوت كردند و او، هم در دانشگاه درس مي‌خواند و هم در سپاه بود. رضا با اينكه عرب بود اما شديداً مخالف جريان خلق عرب بود. شايد بتوان با اطمينان گفت كه ايشان يكي از افراد مؤثر در مهار جريان خلق عرب بود. شهيد موسوي خيلي انقلابي بود و اين خيلي مهم است كه آدم عرب باشد ولي اصلاً قومي فكر نكند و اسلامي و اعتقادي فكر كند.شهيد موسوي حضور بسيار فعالي در جبهه‌هاي مقابله با خلق عرب داشت به طوري كه در جريان اين مبارزات مجروح شد و پايش تير خورد.

شهيد موسوي كه قبل تشكيل سپاه در كميته انقلاب اسلامي خرمشهر فعاليت مي‌كرد، در جريان خلق عرب هم با بچه‌هاي شهر عليه جريان خلق عرب مبارزه مي‌كرد. هم خودش وقف انقلاب بود هم همسرش  را هم که خودش اموزش نظامی داده بود، موظف کرده بود که سایر زنان شهر را آموزش دهد.

اوايل انقلاب زماني كه درگيري‌هاي مرزي اتفاق مي‌افتاد، بيشتر وقتش در مرز مي‌گذشت و گاهي يك هفته خانه نمي‌آمد و شبانه روز در سپاه بود يعني شهيد موسوي از مهره‌هاي اصلي اشاعه انقلاب در خوزستان بود. مخصوصاً در خرمشهر، آبادان و اهواز.

در خانه چگونه گذشت؟

رضا علي‌رغم اينكه يك انسان انقلابي، بسيار جدي،سختگير، معتقد به ديسيپلين و بسيار منظم بود، در خانه متواضع، خوش‌اخلاق، مهربان و با احساس بود. طوري كه وقتي آبادان بودند و فاطمه (دخترشان) يك سال و چند ماهش بود،‌ او را بغل مي‌كرد و با او بازي مي‌كرد. رضا در نامه‌هايش هم در مورد صدیقه و فاطمه خيلي زيبا احساساتش را بيان مي‌كرد. او علاقه شديدي هم به خانواده‌ و پدر مادر و خواهرش داشت و يك فرد بسيار عاطفي بود و علي‌رغم اينكه فرزند ارشد خانوادهخودش نبود اما همه روي حرف او حساب مي‌كردند.
او خيلي هم روي فاطمه حساس بود. وقتي رضا بعد از شهادت، جهان‌آرا فرمانده سپاه خرمشهر شده بود، صدیقه اصرار می کند به همراه فاطمه به آبادان بیایند تا رضا فاطمه را بیشتر ببیند به قول همسرش انگار می دانستم دارد شهید می شود.

و اما شهادت:

"سردار شهید دکتر سید عبدالرضا موسوی" با وجود اینکه دانشجوی سال آخر پزشکی بود، در زمان عملیات غرور آفرین «بیت المقدس» که منجر به فتح خونین شهر شد، فرماندهی سپاه این شهر را به عهده داشت. شهيد دكتر سيد عبدالرضا موسوي در 17 ارديبهشت 1361 و در حاليكه يك هفته از آغاز عمليات بيت المقدس مي گذشت هنگام سركشي به نيروهاي سپاه خرمشهر در خطوط مقدم براثر حمله هوايي دشمن بعثي بر روي موتورسيكلت به شهادت رسيد و دومين فرمانده سپاه خرمشهر نيز به خيل مدافعان شهيد اين شهر پيوست. وی نیز همچون «محمد»، نبود و نماند تا آزادی شهرش را به تماشا بنشیند و در اواسط عملیات بزرگ بیت المقدس ـ هفدهم اردیبهشت 1361 ـ به دیدار معبود شتافت.

نحوه شهادت:

دوستانش نحوه شهادت شهید موسوی را این طور تعریف می کردند. وقتی قرار بر عملیات بیت المقدس شد یک لحظه آرام و قرار نداشت مثل یک رزمنده بسیجی ساده با موتور به خطوط مقدم سرکشی می کرد با اینکه فرمانده سپاه خرمشهر بود و حضور ایشان در پشت جبهه ضروری بود ولی اصلاً قبول نمی کرد که هر روز و هر لحظه به خطوط مقدم سرکشی نکند. در عملیات های شناسایی حتی به خطوط عراقی ها هم می رفت تا اینکه هنگامی که به خط مقدم می رود متوجه می شود که یک رزمنده مجروح افتاده روی زمین و احتیاج به کمک دارد. سریع برمی گردد و به پست امدادی اطلاع می دهد و با یک آمبولانس به منطقه می رود و رزمنده مجروح را سوار آمبولانس می کند و آمبولانس حرکت می کند. همانجا یک گلوله توپ منفجر می شود و شهید موسوی به شهادت می رسد درحالی که دست و پایش قطع و شکمش پاره و نصف صورتش هم متلاشی شده بود.

سید عبدالرضا در اردیبهشت ١٣۶١ در روز جمعه ١٣ رجب (ولادت حضرت علی(ع)) به شهادت رسید و همان طور که مادر ایشان نقل می کنند در ١٣ رجب نیز بدنیا آمده بود.
خاطره ای از همسر شهید در خصوص ملاقات با شهید:

همسر شهید موسوی می گوید وقتی بعد از سه روز به سردخانه رفتم و می خواستم برای آخرین وداع قیافه ایشان را ببینم تصور می کردم که با یک جسد متلاشی شده و غیرقابل شناسایی روبه رو می شوم به خصوص که سه روز از شهادت ایشان گذشته بود و جسد متلاشی شده را درون پلاستیک گذاشته بودند ولی وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان تبسمی روی لبان ایشان دیدم که هرگز از یادم نمی رود همان لذتی که همیشه درمورد آن با من صحبت می کردند و می گفتند که شهدا ازشهادت لذت خاصی می برند واقعاً در سیمای ایشان مشاهده می شد. از سوی دیگر وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان عطر و رایحه خوشی فضای سردخانه را پرکرد که من تابه کنون چنین رایحه ای را استشمام نکرده بودم سید بهشتی شده بود و بوی بهشت می داد.

 آن وقت فاطمه اش تنها 18 ماه از تولدش می گذشت. خبر شهادت شهيد را پدر شهيد جهان‌آرا برای اهل خانه آورد.همسرش از علاقه او به شهادت می گوید و می گوید در سر آرزوی شهادت داشت و می گوید که بارها با خودش گفته است که نکند علاقه رضا به او و فاطمه مانع رسیدن او به آرزویش شود.
ولي وقتي رضا شهيد شد واقعاً خدا را شكر كرد كه حداقل مانع به شهادت رسيدن او نشدند.
رضا خطاب به همسرش:

همسرم تو خوب می دانی که من قبل از این که به تو و فرزندم متعلق باشم به انقلابم و به راهی که مرا در ادامه اش سخت یاری دادی متعلقم، تو خود بارها و بارها اسباب رهایی ام را از قید و بندهای نفس فراهم نمودی و برآنم داشتی که با اینکه به تو و فرزندم عشق می ورزم ولی به راهم بیشتر دل ببندم از خدا می خواهم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچگاه عشق به تو و فرزندمان لحظه ای بر انتخابم پرده نیفکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. وفای محکم و دوستی استوار و روح پر از صداقت و پاکی تو را فراموش نمی کنم و امیدوارم نبود من هیچ کمبودی برای تو و فرزندمان در زندگی پدید نیاورد.

پنج شنبه ٩ بهمن ١٣۵٩خداحافظرضا

رضا خطاب به دوستانش می گوید:

برادرانم! شما باید به شدت از تلاشهایی که می‌کوشند تا بین شما و آن دسته از افراد و برادران ارتشی که در خط و جبهه انقلاب، صادقانه جان می‌بازند، جدایی و سوءظن بیافکنند، بشدت دوری کنید تا مبادا جبهه انقلاب تضعیف گردد.در پایان خطاب من به برادرگرامیم “جهان‌آرا” است که سخت تنها و خسته است ولی مصمم و مکلف و خاشاک در چشم و خار در گلو ساکت مانده است و از همه سو گرفتار و قبل از هر چیز امیدوارم که مرا ببخشد.

برادر بزرگم! در این شرایط همچنانکه قبلاً هم توضیح داده‌ام بخاطرخطرهای پنهان و آشکار جبهه خودی که خود به خوبی از آنها آگاهی، از دست رفتن سریع برادران را مشکلی و خللی پر ناشدنی، می‌بینیم و برای سپاه و انقلاب، باری‌ گران خواهد بود که ما در برابر مسامحه ‌کاریهای نظم‌پرستان پرمدعا این همه جان تقدیم کنیم و معتقدم در شرایط کنونی سپاه ما بیش از هر وقت نیاز به یک تجدید سازمان سریع دارد. تا اولاً بتواند موجودیت خویش را حفظ و دوام بخشد و ثانیاً بتواند کمبودها و نیروهای خود را گردآوری و شکل بخشد. تجدید سازمانی که باید با سازماندهی گذشته قطعاً متفاوت باشد.برادر بزرگم! جنگ چیزهای بسیاری به ما آموخته است و مجاز نیستیم که نسبت به آنها بی‌تفاوت باشیم. باید در مقابل ضربه سختی که بر پیکر سپاه وارد آمده است، مقاومت لازم به عمل آید تا سریعاً ضایعات این ضربه جبران گردد.

امیدوارم که موفق و سرافراز باشید.

خداحافظ
برادرتان رضا موسوی ١١/١١/۵٩

من و رضا:

رضا جان ؛ آن روز تو دغدغه توان و قدرت سپاه و بسیج را داشتی، تو خون خود را صرف آبیاری نهال انقلاب و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت کردی و همین خون ها بوده است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج مستضعفان را بدل کرده است به بزرگترین مدافع حق و راستی در جهان و بزرگترین دشمن پلیدی ها از استکبار جهانی تا صهیونیسم. امروز به خود می بالم که لباس رضا را برتن کرده ام و امیدوارم روزی رضای من نیز این لباس را پوشیده و برتن فرزندش بپوشاند و ما همه بشویم پیکره واحد برای سربازی امام خامنه ای ( دامه برکاته) و دفاع از اسلام راستین و ولایت علوی. ای فرمانده شهید و ای پزشک بزرگ به تو قول می دهم که خود و تمامی هم دانشگاهی هایم در این شهر و تمامی کشور عزیزمان ایران نگذاریم خون شما بخوابد و همواره چون آتشفشانی خواهیم بود برای جهاد در رکاب ولایت و چه بسا که تا امروز هم حقانیت ما برای تو روشن شده باشد ولی برای هزارمین بار با تو عهد می بندیم که نگذاریم علمی را که تو و دوستان شهیدت برافراشتید، به زمین بیافتد. امیدوارم که شافع من و دوستانم در این دنیا و آن دنیا باشد. به امید دیدار شما.